نفرین ابدی بر خواننده این برگ ها

نوشته های شخصی محمد جباری؛ یک روزنامه نگار

کم، بد، حجاب

× این یادداشت، خیلی بلند است برای یک وبلاگ، اما خب فعلا جای دیگری برای انتشارش نیست

خبرنگار صدا و سیما حاشیه های متفاوتی از راهپیمایی روز قدس انتخاب کرده است؛ از پیرمردهای بامزه ای که کله سحر خودشان راهپیمایی را تنهایی استارت زده اند تا بچه های کوچکی که تازه زبان باز کرده اند. تصاویر پشت سر هم می آیند و خبری از آن تصویر خاص نیست. ولی بعد از چند لحظه آن تصویر کلیشه ای بر صفحه تلویزیون نقش می بندد؛ تصویر نزدیک از چهره یک دختر بدحجاب که حرف های انقلابی می زند و «مرگ بر اسرائیل» و «مرگ بر آمریکا» می گوید.

شما بعد از دیدن این تصاویر در تلویزیون ممکن است سوال های زیادی به ذهن تان هجوم بیاورد: «چرا در بقیه مواقع سال خبری از این تصاویر نیست و فقط در این مناسبت ها سر و کله شان پیدا می شود؟ یعنی واقعا تلویزیون بعد از این همه سال هنوز از دیدن خانم های بدحجاب در مناسبت های این چنینی شگفت زده می شود؟ یعنی مسوولان تلویزیون در شهر حضور ندارند و مثلا در مراسمی مثل شب های قدر نمی بینند که در خیابان ها همین دختران کمی بدحجاب، قرآن بر سر می گیرند و اشک از چشم های شان جاری می شود؟ چرا ... »

اما بگذارید بدون تکرار این سوال ها و جواب های تکراری اش،  این دفعه ببینیم این سیاست دوگانه صدا و سیما در پخش تصاویر خانم های بدحجاب چه آسیب های عجیب و غریبی می تواند داشته باشد.

1. واضح است که صدا و سیمای ما به عنوان تنها تلویزیون کشورمان قرار است با پوشش مسائل و اتفاقات روزمره، با نشان دادن تصویری نسبتا واقعی از زندگی مردم جذب حداکثری از مخاطبان را مخصوصا در نبرد با شبکه های ماهواره ای داشته باشد.

2. و البته واضح است که قرار نیست تلویزیون هر چه را در کوچه و خیابان های شهر اتفاق می افتد، بردارد و از آنتن سراسری پخش کند، مخصوصا موارد ضدهنجار و اخلاق را.

3. و البته واضح تر است که تلویزیون نقش مهمی در گسترش فرهنگ حجاب در کشور دارد و می تواند مثلا با خلق کاراکترهایی مثل مریم در پناه تو و حتی همین ستایش، در علاقه مند کردن نوجوان ها به چادر و حجاب با قدرت وارد میدان شود.

4. این چیزهایی که بالا گفتیم آن قدر واضح است که حتی نیاز به گفتن نداشت. ولی چرا همین مسائل واضح، در برخورد با پدیده ای مثل دختران کمی بدحجاب، یک دفعه این قدر پیچیده می شود؟ بگذارید اول برویم سراغ تعریف این دختران کمی بدحجاب.

5. در این سال ها به دلایل مختلف، نوع پوششی بین بخشی از دختران رایج شده که اسمش را با اغماض می توانیم بگذاریم «کمی بد حجابی». این دختر «کمی بد حجاب»* حجاب دارد ولی مثلا کمی مویش را بیرون می گذارد. اما مثلا توی خانه جلوی نامحرم حجابش سر جایش است و نماز می خواند و روزه اش هم قضا نمی شود. ماه رمضان جلوی نمازخانه و مساجد دانشگاه ها، بهترین محل برای مشاهده این دختران کمی بد حجاب است؛ تا قبل از در مسجد همان قسمت موی شان بیرون است، داخل مسجد و موقع نماز حجاب شان کامل می شود و از مسجد که بیرون می آیند، دوباره همان حجم مو بیرون می آید. خب، از این تعریف طولانی بگذریم. بیاید این دفعه زاویه دیدمان را کمی تا قسمتی عوض کنیم.

5. فرض کنیم شما یک از همان دخترهای کمی بد حجاب هستید که محرم و نامحرم سرتان می شود و نماز و روزه تان سرجایش است و حدود اخلاقی و عرفی را رعایت می کنید. اما از خودتان هیچ تصویری در رسانه های رسمی کشورتان مثل صدا و سیما نمی بینید. چرا که از نظر صدا و سیمای کشورتان فقط 2 گروه از جنس شما وجود دارد؛ دست اول خانم های کاملا با حجاب، دوم خانم های بدحجاب که انگار از نظر صدا و سیما مساوی هستند با آدم های بی دین و ایمان و نماز و روزه. چون تصاویرشان به دو شکل پخش می شود: یا به صورت شطرنجی و بعنوان هنجار شکن و ضد عرف در برنامه هایی مثل شوک و گزارش های خبری مثل اتفاق پارک آب و آتش یا به همان صورت اغراق شده در مناسبت های سیاسی مثل انتخابات و راهپیمایی ها.

6. خب، با اوضاع بالا عملا شما در تقسیم بندی صدا و سیمای کشورتان حضور ندارید. بهتر است بگوییم حضور دارید ولی به همین راحتی شما را پرتاب می کنند به سمت گروه خانم های خیلی بدحجاب. اگر شما خیلی آدم کاردرستی باشید و این تقسیم بندی ها در زندگی تان تاثیری نگذارد، به همین سبک زندگی تان چه خوب یا بد ادامه می دهید. ولی اگر حس نادیده گرفتن بهتان دست بدهد، آرام آرام ممکن است بپیوندید به بقیه اعضای آن دسته ای که خط کشی های رسمی برای تان در نظر گرفته اند. یعنی کم کم برچسب «بدحجاب» بودن را با همه ملحقاتش در نگاه رسمی می پذیرید و ممکن است اخلاقیات و هنجارهای تان هم رنگ و بوی آنها را به خود بگیرد و مثلا نمازتان را بی خیال شوید و روزه نگیرید و حجاب مهمانی تان هم تغییر کند و ...

7. باور کنید قصه به همین سادگی پیچیده می شود. تلویزیون با بخشی از جامعه هدف خود، با سردرگمی و بی برنامه گی عمل می کند و فقط به پاستوریزه نشان دادن فضای جامعه و گیرندادن دیگران به خودش فکر می کند. تلویزیون هیچ به فکر دخترکان کمی بدحجاب شهرمان نیست که ممکن است با پذیرفته شدن شان در جامعه بزرگ با حجابان شهرمان، رنگ و بوی شان بیشتر از دیروز با حجاب آمیخته شود. که فکر نکنند صدا و سیمای شان فقط به فکر سوء استفاده از آنها در مواقع سیاسی است. که کم کم نروند صدا و سیمای خودشان را از بین شبکه های ماهواره ای پیدا کنند. که کم کم ...

آن وقت ممکن است در مناسبت های بعدی هر چقدر هم خبرنگاران صدا و سیما خودشان را به آب و آتش بزنند، نتوانند خانمی بدحجاب برای پخش در گزارش های آن شبشان پیدا کنند.

*  شاید «کمی بدحجاب» لغت صد در صد محترمانه ای نباشد برای بانوانی که این نوع پوشش را انتخاب کرده اند و حجاب خودشان را کمی تا قسمتی در برابر نامحرمان چه در دنیای مجازی و چه در دنیای واقعی حفظ می کنند. ولی خب برای مصون ماندن این یادداشت از هر نوع تفسیر سلیقگی و حاشیه های بعد از آن، شما خانم های محترم، لطفا با سعه صدر این کلمه را تا پایان این یادداشت تحمل کنید.

 

  
نویسنده : محمد جباری ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٧
تگ ها : حجاب


پیچیده مثل انسان

یکی از آن روزهای خسته کننده و پرفشار کاری بوده است؛ یک روز پیچیده به خاطر پیچیده ترین مساله ای که می تواند اتفاق بیفتد؛ مساله انسانی. سخت ترین مساله ای که می توانی با آن دست و پنجه نرم کنی. تو باید در سریع ترین زمان ممکن تصمیمی بگیری که بهترین تصمیم باشد؛ هم برای کارت، هم برای مسوولیتت و هم برای آدم های درگیر در آن مساله. و خیلی وقت ها این غیرممکن است. نمی شود هوای همه چیز را داشت. و اگر تصمیمت، به ضرر یکی از طرف های درگیر باشد، دیگر اوضاع خیلی پیچیده تر می شود. اگر تصمیمت اشک کسی را بیرون بیاورد (چه با حق و چه ناحق) پیچیده تر هم می شود. اگر بعد از ساعتی راه های دیگری برای مدیریت این بحران به ذهنت برسد، اوضاع بدتر و بدتر هم می شود. هی فکر می کنی که ای کاش ... ای کاش ...

امروز از آن روزهای سخت زندگی ات بوده است؛ چرا که نمی دانی در یک مساله اخلاقی- انسانی بهترین تصمیمت را گرفته ای یا نه. نمی دانی تمام تلاشت را کرده ای یا نه. و این نمی دانم ها نا آرامت می کند.  آن قدر ناآرام که بعد از مدت ها بیایی و داخل خانه مجازی ات درد دل کنی تا شاید کمی آرام شوی...

  
نویسنده : محمد جباری ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٦
تگ ها :


این اتوبان کی تمام می شود؟

دخترت روی دستانت هر لحظه سیاه تر می‌شود. ماهیچه هایش منقبض تر و نفس کشیدنش سخت تر شده. به جای صدای گریه فقط خس خس سینه اش را می شنوی. این بیمارستان لعنتی کجاست؟ همسرت پشت فرمان پدال گاز را هر چه بیشتر فشار می دهد ولی این خیابان ها تمامی ندارند. از این خیابان به آن خیابان، از این کوچه به آن کوچه و دخترت روی دو دستت همچنان سیاه تر می شود و تو هیچ کاری نمی توانی کنی، هیچ کاری، هیچ کاری... بالاخره تابلوی بیمارستان را می بینی. ترمز. در ماشین باز. دوان دوان به سمت در بسته بیمارستان می روی. اینجا چرا تاریک است؟ نگهبان خواب آلود با تعجب نگاهت می کند: «اینجا بیمارستان روانی است.» آتش می گیری. یعنی در این منطقه یک بیمارستان وجود ندارد؟ خودت را نفرین می کنی، به در و دیوار لعنت می فرستی. چرا قبل از این به فکر شناسایی بیمارستان محله جدیدتان نیفتاده بودی؟ اگر بلایی سر دخترت بیاید. اگر... نگهبان آدرس درمانگاه آن طرف خیابان را می دهد. کمی امیدوار می شوی ... از پله های بیشمار درمانگاه بالا می روی. به اولین سفیدپوشی که می بینی صورت سیاه دخترت را نشان می دهی. اما سفیدپوش هاج و واج نگاهت می کند. از تو بیشتر دست و پایش را گم کرده است. با گوشی اش چند لحظه ای دخترت را معاینه می کند... یک دانشجوی پزشکی بی دست و پا این وقت شب اینجا چه کار می کند؟ ناگهان می گوید از او کاری ساخته نیست. «زودتر خوتون رو به یه بیمارستان برسونید.» نزدیک ترین بیمارستان بیست دقیقه با اینجا فاصله دارد. می خواهی فریاد بزنی. می خواهی داد بزنی. ولی فقط نگاهش می کنی. وقتت را در کوچه و خیابان های اینجا تلف کرده ای. بیست دقیقه. بیست دقیقه. دیگر حالت را نمی فهمی. خودت را به ماشین می رسانی و پا روی پدال گاز و ... نوزده دقیقه. نوزده دقیقه. همسرت گریان پشت فرمان نذر می کند و تو این طرف فقط به چشمان نیمه باز دخترت نگاه می کنی و صدای خس خس سینه اش را می شنوی. هجده دقیقه. هجده دقیقه. این دقیقه ها چرا اینقدر کش می‌آیند؟ این خیابان ها چرا تمام نمی شوند؟ چرا به اتوبان نمی رسیم؟ هفده دقیقه. هفده دقیقه. خودت هم نفست تنگ شده است. شانزده دقیقه. شانزده دقیقه. لعنتی چرا هیچ کاری نمی توانی بکنی؟ یعنی می خواهی بگذاری همین طور روی دستت ...  پانزده دقیقه. پانزده دقیقه. بالاخره به اتوبان می رسی. چهارده دقیقه. چهارده دقیقه. دیگر نمی دانی باید چه کار کنی. دیگر به ساعتت نگاه نمی کنی. چشمانت را می بندی و چشمان زیبای دخترت را تصور می کنی. صدایش را پیش خودت تکرار می کنی. به خنده هایش فکر می کنی و صورت مهربانش. کار دیگری از خودت ساخته نیست. به او فکر می کنی و دخترت را از او می خواهی. فقط با دستانت تن پر تب و تاب دخترت را لمس می کنی و منتظر می مانی. منتظر تا این اتوبان طولانی تمام شود. منتظر می مانی تا همه چراغ ها سبز شوند. منتظر می مانی تا بالاخره به بیمارستان برسی. تا دخترت آرام شود. تا همسرت آرام شود. تا تو آرام شوی. تا همه آرام شوند.

  
نویسنده : محمد جباری ; ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٦
تگ ها : انتظار


شکلات و شراب

یک بسته شکلات هدیه گرفته ای، از نوع سوییسی. دهنت‌ آب می افتد و دلت قیژ و ویژ می رود برای خوردن یکی از آن خوش رنگ و لعاب هایش. ناگهان چشمت می افتد به لیست بلند بالای مواد تشکیل دهنده آن. ویرت می گیرد ببنی وسط این شکلات های وسوسه کننده چه خبر است. چشمانت را ریز می کنی و ناگهان نام هایی می بینی که حسابی آشنا می زنند: Whisky, alkohol, marc de champagne ...

تو می مانی و یک جعبه شکلات داغ. تو می مانی و شکلات هایی که مثل همه شیرینی ها و تلخی‌های این روزهای مان، چیزهای دیگری را در دل خود پنهان کرده اند. تو می مانی و شکلات های بزرگ تری که هر روز از صبح تا شب قورت می دهی و عین خیالت هم  نیست که شراب های نسیان آورتری داخل‌ آنها پنهان شده است.

  
نویسنده : محمد جباری ; ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٩
تگ ها : شکلات ، شراب


کشف لایک حجاب

«لایک زن» ها منتظر بودند تا دخترک تصمیمش را بگیرد. دخترکمی خواست یک جابه جایی ظاهرا ساده انجام دهد؛ عکس جدیدش را به جای عکس قبلی در پروفایلش بگذارد و بعد هم همه چیز را بسپارد به سیستم خبر رسان این شبکه اجتماعی که همه جا جار بزند. دوباره به عکس جدیدش نگاهی کرد. عکس را همین چند روز پیش گرفته بود توی یکی از همین مهمانی های دوستانه با همکلاسیهای دبیرستانی سابقش. خوش بر و رو افتاده بود. موهایش به هوا رفته بود و لباس قرمزش او را جذاب تر کرده بود. شبیه خیلی از عکس های دیگرش که در آلبوم شخصی کوچکش جا خوش کرده بودند و تا امروز راهی به دنیای مجازی پیدا نکرده بودند. دوباره به عکس جدیدش نگاه کرد و به عکس های قدیمی پروفایلش. تصمیمش را گرفته بود. دکمه آپلود را فشار داد و منتظر ماند تا تایید ورود به دنیای جدید را بگیرد... لایک زن ها انتظارشان به پایان رسید. خبر رسان، عکس جدید دخترک را پیش روی چشمان شان آورده بود. آرام نگاهی به عکس جدید دخترک انداختند و کارشان را شروع کردند؛ لایک به این تغییر، لایک به این عکس، لایک به این اتفاق. عکس دخترک لایک باران شد و جمله هایی پر شر و شور ضمیمه اش: «تبریک به خاطر این تصمیم»... لایک زن ها اما نمی دانستند با این تاییدهای شان، با این تشویق های شان چه دخترکانی را در خاک مدفون می کنند ...

*

لایک زن ها انگار یادشان نمی آید که روزی روزگاری در این سرزمین و حتی سرزمین های دور، دخترکان پاک و معصوم جایی نشسته بودند در دوردست ها. به این سادگی نبود دیدن شان چه رسد به لایک کردن شان.

لایک زن ها انگار یادشان نمی آید که روزهایی نه چندان دور، موی یک دختر، چشم یک دختر، زیبایی های یک دختر برای خودش گنجی بود که به این راحتی ها به کسی مهمانش نمی کردند. آن روزها در تب و تاب عشق سوختن و ساختن معنی داشت و از دیدن چهره یار و شنیدن صدای او، بی تاب شدن معنایی.

لایک زن ها انگار یادشان نمی آید. که اگر یادشان می آمد دیگر برای آشنای نزدیک و دورشان که عکس خصوصی اش را در ابعاد ملی و بین المللی! منتشر کرده، هورا نمی کشیدند و دیگر برای دوستشان که عکس خانوادگی اش را در شبکه های اجتماعی گذاشته و همه را هم تگ کرده، کف و سوت نمی زدند و حداقل بدون هیچ واکنشی از این اتفاق رد می شدند...

لایک زن ها انگار یادشان نمی آید که زمانی خصوصی ترین لحظه ها و تصویرهای زندگی آدم ها، فقط متعلق به کسی بود که عاشقش بود، رفیقش بود. که اگر یادشان بود وقتی می خواستند دکمه لایت عکس های خصوصی دخترکان صفر و یکی را فشار دهند، کمی فکر می کردند به روزهایی که لذت عشق و عاشقی، لذت انتظار و نرسیدن بود و لذت رویا و خیال و آرزو؛ به روزهایی که دخترکان این قدر نزدیک شان در فاصله یک چشم تا مونیتور ننشسته بودند و اینقدر راحت نبود نگاه کردن به همه زوایای مخفی زندگی آنها. به روزهایی که لایک کردن و لایک گفتن حراج نشده بود.

لایک زن ها اگر فقط کمی یادشان می آمد، شاید نگران می شدند برای روزی که یکی از همین دختران چشم در چشم و همخانه و هم زندگی آنها می شود. یکی از همین دخترکانی که از هزاران چشم مثل او لایک گرفته است. 

  
نویسنده : محمد جباری ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۸
تگ ها : لایک ، حجاب


ترس و لرز

1.  کامنت پایین را که خواندم لرزیدم و ترسیدم. این کامنت را رامین برای یادداشت زلزله ( 2 پست قبلی)، نوشته:

«من بر خلاف شما که از قضیه ی انعکاس مردم نسبت به این قضیه ناراحتید یا لااقل خشنود نیستید بسیار خوشحال و مشعوفم ... خوشحال بدین سبب که می بینم شاخک های خرافه باوری و بیخردی مردم ما که پیشترها هر مزخرف مغایر با خردی را به راحتی می پذیرفت اینک خشک شده و از کله ی آنها افتاده و به جایش شاخک قدرتمندی سبز شده به نام خردورزی و خرافه ستیزی ... شاخکی که به راحتی به آنها اجازه می دهد سخن خردورزانه و عقلانی را از باورهای پوچ و غیر علمی و غیر کارشناسی تمییز بدهند و با شجاعت به ریش آن ها هم بخندند که این خود نشانه ای بسیار خوب از پیشرفت و تکامل جامعه ی ماست به سوی ترک خرافات و رویکرد به خرد ورزی .

این سخن که گناه زلزله می آورد خرافه و موهوم و چرند است و فرقی هم نمی کند که گوینده ی آن کیست . ما به گوینده نگاه نمی کنیم بل که به سخن می نگریم ... ( انظر الی ماقال و لاانظر الی من قال ! ) سخنی که عقلانی باشد را می پذیریم حتی اگر گوینده اش کودکی خردسال باشد اما سخن خرافی و مغایر با خرد را نمی پذیریم حتی اگر قائلش القابی همچون معصوم و حتی بالاتر را یدک بکشد .»

2. چند وقتی است وقتی حرف های صریح ادم های دور و برم را  در فضای مجازی می خوانم (فارغ از درست بودن یا نادرست بودن آنها) هم می ترسم هم می لرزم. یک بی کله گی در این حرف ها وجود دارد که می تواند دوست داشتنی باشد و دل آدم را بلرزاند که چرا من نمی توانم مثل این آدم ها اینقدر صریح حرف های ته دلم مانده را در یک فضای عمومی فریاد بزنم. اما بعد از این حسرت یک ترس وجودم را می گیرد که این ابراز عقیده های بی پروا چقدر ریشه درست دارد؟ چقدر برای گفتن آنها تحقیق شده؟ چقدر ... این ترس و لرز  این روزها زیاد به سراغم می اید...

 

 

  
نویسنده : محمد جباری ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٩
تگ ها :


بدون دخترم هرگز؛ نسخه شماره 2

1. کدام یک از این 2 عکس را می پسندید؟ (عکس ها مربوط می شود به آمدن مادران سه آمریکایی به ایران؛ اولی در فرودگاه و دومی در هتل استقلال. حتما خبر دارید که این سه آمریکایی مدتی پیش داخل مرزهای ایران به جرم جاسوسی دستگیر شدند.)

 

2. چادر حس خوبی برای ما(١) دارد؛ مخصوصا چادر مشکی. خاطره ها داریم از چادر مادرها و مادربزرگ های مان. ما در این روزهای پیچیده و سخت، در این روزگار شک و تردیدها و زلزله های عقیدتی، وقتی بر سر بخشی از دختران شهرمان چادر مشکی می بینیم، وقتی سر کار، در مدرسه و دانشگاه همچنان چادر می بینیم، دل مان انرژی می گیرد؛ دلمان امیدوار می شود. وقتی در روزهای داغ تابستان، بخشی از دختران جوان  شهرمان* بی خیال آسفالت های داغ شهر، چادر را پرچم ایستادگی روی اصول شان می کنند، گرمای شهر را فراموش می کنیم. چادر حس خوبی برای ما دارد. چادر مشکی حس سفیدی برای ما دارد.

3. چادر حس خوبی برای آنها(٢)ندارد. آنها فکر می کنند چادر نشانه ای از دربند بودن زنان ایرانی است؛ مخصوصا از نوع مشکی اش. آنها سفیدی باطن چادرهای مشکی دختران ایرانی را درک نکرده اند. آنها انتخاب آزادانه چادر به عنوان حجاب را نمی فهمند و همه چیز را از دریچه دین متعصبانه طالبانی می بینند. آنها «بدون دخترم هرگز» می نویسند و می سازند و چادر مشکی را می کنند نمادی از زندانی بودن شخصیت زن اول فیلم  در ایران؛ چادر را می کنند نمادی از دختران عقب مانده، دختران اسیر و نبود آزادی و هزار چیز دیگر.

4. 3 مادر آمریکایی برای ملاقات فرزندان شان به ایران می آیند و در فرودگاه با چادر و مقنعه روبروی دوربین های خبرگزاری های مختلف قرار می گیرند و عکس های شان به همه جای دنیا فرستاده می شود. چند متر آن طرف تر خانم سفیر سوییس در ایران با شال و مانتو به استقبال این سه مادر آمده ولی خبری از او در عکس ها نیست.

5. اگر این 3 مادر خودشان ناآگاهانه به خاطر همان تصور غلط از ایران و حجاب، چادر و مقنعه بر سر کرده بودند، باید پیش از روبرو شدن با عکاس ها، لباس مناسبی به آنها هدیه می دادیم. اگر آگاهانه و به قصد نشان دادن تصویر نادرستی از ایران، این کار را کرده بودند، باید زودتر متوجه نقشه شان می شدیم و فکری می کردیم. اگر هم همه چیز به کج سلیقگی یک نفر برمی گردد، باید ...

6. هیچ وقت برای جلوگیری از ضرر دیر نیست. خدا را شکر هنوز آدم های خوش فکر پیدا می شوند تا در دومین رودرویی این 3 مادر با خبرنگارها و عکاس ها، تصویر نادرست قبلی را پاک کنند. ای کاش می شد عکس شماره یک را برای همیشه از تاریخ این اتفاق پاک کرد. 

(١) این ما می توانست من باشد، اما فکر می کنم این حس، حداقل حس جمعی بخشی از نسل ماست، نیست؟

(٢) آنها یعنی همه غریبه هایی که از راه دور، از کشورهای خودشان فرهنگ ما را قضاوت می کنند یا دوست دارند این گونه فرهنگ ما را به دیگران نشان دهند

  
نویسنده : محمد جباری ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٩
تگ ها :


زلزله

این اصل یادداشتی است که این هفته در همشهری جوان چاپ شد؛ یادداشتی با عنوان «اگر زلزله می آمد، شهید مطهری چه کار می کرد؟» که با تغییرات ریز و درشتی بالاخره راهی این شماره شد.

 

زلزله آمد. درست دقایقی بعد از اینکه در تریبون های رسمی اعلام شد، به زودی در تهران زلزله می آید و لازم است مردم از گناهان خود توبه کنند، زلزله آمد. پس لرزه هایش شدیدتر هم شد، وقتی از تریبون های رسمی درباره ارتباط زلزله و دیگر بلاها با افزایش گناه در سطح جامعه گفته شد. پس لرزه هایش هنوز هم ادامه دارد. شاید آن را حس کرده باشید، شاید هم حس نکرده باشید. لازم هم نیست شما آن را حس کرده باشید ولی شاخک های حسی فرهنگی- مذهبی ما متوجه زلزله چند ریشتری فرهنگی- مذهبی در دل بخشی از جوان ها شدند؟ هیچ ارتعاشی را ثبت کردند؟ متوجه شدند در بخشی از فضای مجازی مان، چه هجوم همه جانبه ای به «ارتباط زلزله با افزایش گناه» شد؟ متوجه شدند که به خاطر صحبت های بالا، سیلی از شبهات وارد فضای فکری بخشی از جوان ها شد؟ خبر دارند در همین چند روز مطالب بیشماری در قالب های مختلف (یادداشت، طنز، اس ام اس و ...) درباره این حرف ها در فضای مجازی و غیر مجازی تولید شده؟ اگر این شاخک ها متوجه هیچ چیز نشده اند که هیچ، اگر هم شده اند پس چرا هیچ و دقیقا هیچ واکنشی از خودشان نشان نداده اند؟ چرا مثلا تلویزیون در برنامه هایش مستقیم یا غیر مستقیم به این مساله نپرداخته است؟ واقعا این نهادها و شاخک های بی احساس شان خبر ندارند کهاین ماجرای ارتباط زلزله و گناه و شبهات وارد شده به آن، بخشی از باورها و اعتقادات آدم ها را تحت تاثیر قرار می دهد؟ متوجه نیستند که با این اتفاقات اعتقاد بخشی از جوان ها به تاثیر حالات معنوی و مذهبی در زندگی واقعی و مادی کمرنگ تر و کمرنگ تر می شود؟

من کارشناس دینی نیستم و درباره ارتباط مستقیم زلزله و گناهانی مثل زنا نمی توانم نظری بدهم. ولی اعتقاد محکمی به تاثیر حالات روحی و معنوی آدم ها در زندگی شان، شهرشان و جامعه شان و همه کارهای شان دارم و یه همین خاطر از این زلزله پیش آمده در دل بخشی از جوان های مان می ترسم. می ترسم بخشی از جوان ها اعتقادشان به تاثیر گناه در حال و روزشان ضعیف تر شود، می ترسم دل های جوان هایی مثل من با این شبهات بلرزد و تکیه گاه های روحی شان به خدا سست شود و دیگر هیچ کس نتواند ساختمانهای ویران شده دل آنها را ویران کند. چرا کسی نگران این زلزله نیست؟

 اگر همه کارشناسان دینی مان بی چون و چرا اعتقاد به درستی این مساله دارند که خب، پس چرا بیکار نشسته اند؟ چرا هیچ کس آستین ها را بالا نمی زند و وارد میدان شبهات، نمی شود تا این زلزله بیشتر از این قربانی نگیرد؟ اگر هم این ماجرا- چه خودش، چه نوع مطرح کردنش و دیگر حاشیه هایش- ضعف هایی دارد، چرا هیچ کس برای حفظ دین مردم وارد میدان نمی شود که بگوید مثلا چرا این حرف ها را اولین بار یک فرد اجرایی و نه یک کارشناس دینی گفته است؟ آیا ظرفیت مناسب برای گفتن این حرفها در جامعه وجود داشته است؟ آیا هر حرفی را که مثلا در یک جمع مذهبی، در یک مسجد، در یک جلسه اخلاق، در یک محفل عرفانی گفته می شود، باید از پشت تریبون اعلام سراسری کرد؟ آیا به مقدمات طرح این بحث در جامعه فکر شده بوده؟ آیا با این فرض که نیت گویندگان این جملات شوک به جامعه و اصلاح اخلاقی مردم بوده، این اتفاق افتاده است یا زمینه برای حمله به تاثیر مذهب و خدا در زندگی روزانه مان آماده شده است؟ آیا قبل از گفتن این حرف ها، فکری برای مقابله با پس لرزه های احتمالی آن در زندگی مذهبی جامعه مان و  راه های مقابله با تاثیرات و شبهات احتمالی آن شده بود؟ و ده ها سوال دیگر...

شاخک های حسی مذهبی فرهنگی مان کجا هستند تا این زلزله های مذهبی اعتقادی را ثبت کنند و برایش فکری کنند؟ شهید مطهری های زمان ما کجا هستند تا در سی و یکمین سالگرد شهادتش، به جای شرکت در همایش ها و سخنرانی های فرمایشی، مطهری وار عمل کنند و برای حفظ دل جوان ها از این زلزله ها، وارد میدان شوند؟

 

  
نویسنده : محمد جباری ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٤