نفرین ابدی بر خواننده این برگ ها

نوشته های شخصی محمد جباری؛ یک روزنامه نگار

 

...

*...الان كه دارم مي نويسم چند تا از دوستام زير برف تو دانشگاه خوابيدن. جلوي ساختمون رياست دانشگاه تحصن كردن به خاطر اعتراض به سياستاي دانشگاه به خصوص تو امور اموزشي...اتيشي روشن كردنو پتو و سيب زميني برا سرخ كردنو خلاصه همه چيزشون برا خيابون نشيني اماده ...گرمايه اتيششون كه امروز صبح خيلي حال داد يه جوري كه ادم هوس مي كرد دعا كنه تا اخر زمستون اينا تحصن كنن! اخه گرم شدن با اتيش خيلي مزه اش بيشتره تا با اين قوطي كبريتا كه بهش مي گن بخاري!...خلاصه من اينجا نشستم تو جاي گرم ونرم چرت وپرت مي نويسم اونا تو سرما بي خوابي مي كشن... خدايا اگه هدفشون درسته كمكشون كن كه موفق شن...

*... تو كوچه هاي شهر گم شدي .مي دوني خونت كجاست اما نمي دوني چطوري بايد رفت . اروم اروم تو خلوت تاريك تنهاييهات راه مي ري تا شايد... اما شهر تاريكه .شيشه ها تاريكند. خودتم تاريكي . همه جا تاريكي فرياد مي زنه...نوري اگه هست به در بسته مي خوره . هيچ كس در اين شهر ...به اميد خم كوچه تاريكه كه به پيش مي ري...



*...طرفاي ما تازه برف شروع به باريدن كرده.پس از چند روز تازه تشريف فرما شدن! اول هميشه ميرن غرب و شمال شهر اگه حال داشتن يه سرم اين طرفا مي زنن!ما كه خيلي تحويلش مي گيريم اما زود بلند مي شه مي ره .اما اونطرفا تا مدتها مي مونه...سه سالي مي شه كه ديگه دعاي تعطيلي به خاطر برف رو فراموش كرده بودم اما امسال دوباره دست به دعا برداشتم كه خدايا خداوندا يه برف چند متري ببار يه جوري كه دبيرستانيا ـ به خصوص دبيرستاني كه من ميرم ـ تعطيل شه!(البته اگه دانشگاها هم تعطيل شه چه بهتر!) هم بچه ها يه روز از دست داد و فريادا و گير دادناي من راحت بشن هم من يه روز راحت تخت بگيرم بخوابم حرص اين بچه هاي درس نخونو نخورم!

*...سر گيجه گرفتي.حالت داره به هم مي خوره. هر ان ممكنه كه بيفتي. تو اين فضاي معلق به زور خودتو نگه داشتي.در وديوار دارن بهت فشار ميارن و تو اخرين تلاشتو مي كني براي رسيدن به اون بالا .به اون اخرين پرتو نور...



*... داشتم تو كوچه راه مي رفتم تو عالم هپروت ميونه زمين و اسمون كه يه دفعه پام رفت روي سيماني كه جلو خونه همسايمون تازه زده بودن.ديدم عجب گندي زدم به سيستمشون... موندم چه كار كنم .روم نمي شد برم بگم با اين هيكل حواسم نبوده يه راست رفتم روي سيمانا!(اخه كلي وسيله اينور اونورش گذاشته بودن كه هر كلنگي رد مي شد مي ديد!) خلاصه كلي مث خر تو گل مونده بودم كه چطوري راستو ريستش كنم و حقش به گردنمون نمونه كه خدا خيرش بده ميعاد عزيزم مثل سوپرمن(يا شايدم هووخشتر!) به فريادم رسيد . اولش هي نصيحت كرد كه برو مشكلي نيست قوي باش! معذرت بخواه و تمام. اما نه اينكه من خيلي نجيبم! قبول نكردم كه نكردم...اخر سر كلي مرام گذاشت دمپاييهاي متبرك به سيمان منو پوشيد رفت زنگ در همسايه رو زد جرم منو به عهده گرفت و... خلاصه قضيه به خير گذشت. من موندم و معرفت اقا حميد گل با مرام توپ معركه ...(اخه الان بايد ازش تعريف كنم دفعه بعد هم كه گند زدم احساس رفاقتش گل كنه !)

*...تو خلوت كودكيت با تمام سرعت داري ميروني.با دوچرخه خيالت ركاب مي زني تا برسي. برسي به اونجاييكه قبلنا بهت نشون دادن. خوب يادته. سالها پيش سالها پيش كه هنوز فقط روح بودي فقط روح...


*... يه سری بلاگايی رو كه مي خوندمو بدون اجازه به اين بغل اضافه كردم.هر كي اعتراض داره خودش بگه حذفش كنم!(تريپ كار من اين طوريه ديگه اول مي ذارم بعد اجازه مي گيرم!)يه تعداد ديگه هم هست الان ديگه وقت نداشتم اضافه كنم... خدا نگه دارتون

  
نویسنده : محمد جباری ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٢۸
تگ ها :


 

...


*...سالهاي زندگي تو مهم نيستند ، زندگي سالهاي تو مهمند.


*...گاهي وقتا تو بد اوضاع خفني گير مي كني. هر چي بد بياري بگي به سرت مياد. دير از خواب بلند مي شي.موهاتو هر جور شونه مي كني صاف نمي شه!شلوارت يه طرف مي ره پيراهنت يه طرف!بند كفشت هي باز مي شه.اتوبوسا شلوغن.ماشين گيرت نمياد. تو ترافيك گير مي كني. راننده ماشين نا نداره رانندگي كنه.تو راه تصادف مي كني.سر كرايه با راننده دعوات مي شه .مجبور مي شي پياده بري. دير سر كلاس مي رسي . استاد سر دير اومدن هر چي دلش مي خواد بهت مي گه. سر كلاس خودكار و مداد و كاغذ كلاسور يادت رفته بياري.سر كلاس چند تا سوتي چهار ستاره ميدي. استاد هر چي تيكه بلده سرت خالي مي كنه و...اينا هيچ كدوم نمي تونه خم به ابروت بياره اگه...اگه فقط صبحي چشاتو كه باز كردي فقط يه نفر به يادت اومده باشه. اصلا شب فقط به ياد اون خوابيده باشي و صبح هر جارو كه نگاه مي كني فقط اونو ببيني.فقط اونو مي بيني كه داره بهت چشمك مي زنه . چشمك مي زنه و داره بهت
...حيف كه چشات بد جور خواب الودن وهيچ جا رو نمي بينن حتي اونو...


*...يه جوون دانشجو كه به يه دختر از همكلاسياش دل بسته بود وقتي جواب رد شنيد شبونه جلو خونه دختره خودشو اتيش زد و مرد...جوون 19 ساله اي چون جواب منفي شنيد به بالاي
تير چراغ برق رفتو تهديد كرد خودش مي كشه....يه دختر جوون مي خواست خودشو از طبقه يازدهم يه برج به پايين پرت كنه تا راحت بشه...

بد وضعي شده .خيليا بريدن.تا به يه مانع بر خورد مي كنن سريع به فكر كشتن خودشونن. به جايه مقاومت به جايه مبارزه.مي دونم اين حرفا بوي شعار مي ده اما... مشكل اساسي اكثر جوونا (از جمله خودم) نبود اون عشقه است كه به ادم روح ميده .قدرت ميده تا بمونه .تا زندگي رو با همه سختياش تحمل كنه. بمونه به خاطر ديدن اون دو تا ياكريم كه هر روز رو ديوار خونه شون مي شينن و انگار از ديدن هم سيري ندارن. به خاطر خوردن يه ليوان چاي داغ تو زمستون
به خاطر گريه كردنايه لحظه هاي تنهايي...ما عشقو گم كرديم. خدارو به همين راحتي از دست داديم.راز ونياز با اونو با هزار تا چيز رنگ و وارنگ عوض كرديم.دلمونو خوش كرديم به يه چيزايه الكيو وقتي از دستشون ميديم فكر مي كنيم اخر زندگيه....بابا خدا زنده است. تا خدا زنده است اينقدر چيزايه قشنگ تو دنيا هست كه نگو.باور نداري. از همين الان يه نگاه به دور و برت بنداز...

*...يه بچه 8 ساله تو بارندگيهايه اخير تو يكي از جوباي تهران افتاد و اب بردشو مرد. > به همين راحتي با اهمال كاريايه مسئولاي محترم يه خونواده رو داغدار مي كنن عين خيالشونم نيست.اهاي مسئولان محترم ! بابا يه بچه پاك معصوم مرده. حاليتونه؟ يه ادم نه يه
چوب خشك ...كي مقصره؟...

*...بعد از كلاس يكي از بچه ها اومد پيشم بهم گفت:اقا ميشه با مامانم صحبت كنين برام يه سگ بخره.من كه كمي تا قسمتي چشمام داشت از حدقه در مي اومد گفتم چي چي بخره؟ گفتش :اقا سگ بابام موافقه ها. مامانم مخالفه منم قول ميدم شاگرد اول شم.چپ اندر قيچي يه نگاهي بهش كردمو موندم چي بهش بگم... شما جاي من بودين چي مي گفتين بهش؟..

*.. اين شعره شاهرخ(دوستم) داده اينجا بنويسم:

از كه پنهان كنم اين راز دل خسته خويش
از بهاران كه مرا رسوا كرد
از نسيمي كه پيام اور توست
از شعري كه دارد از تو وعشق تو صد گونه نشان
از خدايي كه خودش مي داند ،عشق وحشي تر از ان است كه پنهان ماند؟

*...فعلا خدا نگهدارتون...

  
نویسنده : محمد جباری ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٢٤
تگ ها :


 

...

*...تنها در سرماي جاده اي انتهايش ناپيدا... اما اميدوار...كسي در ته جاده به انتظار نشسته ااست...

*...اينجا صدايه ناله يك بچه مي ايد...
... دختربچه اي كه حدودا 5 سال دارد در حالي كه دستان و پاهايش با طناب كشي بسته شده از نرده اويزان است.در دهان او پارچه اي كرده اند و دور دهانش را نيز بسته اند...دخترك كه زينب نام دارد ...اثار سوختگي و بريدگي در كف پاي دخترك وجود دارد و نشان مي دهد كه او شكنجه شده است...مادر دخترك به شكنجه و آزار دخترك اعتراف مي كند
نمي دونم چهره زينب رو تو تلويزيون ديديد يا نه ؟اينقدر ناز و معصوم بود كه من نمي دونم اين به اصطلاح مادر با چه دلي اين زخمارو بر جسم دخترش وارد كرده.چطوري حاضر شده اشك تو چشايه اين بچه جمع بشه؟ اخه گل كه زدن نداره بي انصاف.پر پر كردن گل كه هنر نمي خواد . زورت به دنيا نمي رسه سر اين بچه خالي مي كني ... من نمي دونم چرا شورا نگهبان طرح مجازات پدر مادرايه كودك ازار رو مخالف شرع تشخيص داد اما اينو مي دونم كودكايه زيادي تو اين شهر تو اين كشور زير دست يه سري سنگدل دارن مي ميرن. جسمشون به درك . روحشون داره نابود ميشه. كسي به فكر اونا هست؟...


*...اين هفته دو تا ميان ترم داشتم. اصلا هم نخونده بودم.گفتم تا سه شنبه كامپيوتر و اينترنت و بلاگ ممنوع تا يه ذره درس بخونم. اما مگه مي شد تحمل كرد. هر لحظه مي خواستم بيام پايه كامپيوتر اما تحمل مي كردم اما بالا خره يكشنبه با هزار تا گول ماليدن بر سر مبارك كه فقط 5 دقيقه عهدو شكونديم و... 5 دقيقه همانا و يك ساعت ونيم پاي كامپيوتر نشستن و بعدش هم ديگه چشم خسته شده براش بده! درس بخونه لالا...اين دانشگاه همه چيش خوبه به جز امتحاناش! اگه امتحان نمي گرفتن كه ديگه بهشت بود!

*...بعد از دو ساعت امتحان دادن و با يه سري عدد ور رفتن كه به هيچ صراطي مستقيم نيستن(نمي دونم چرا به بعضي مسئله ها دعا معا اثر نمي كنه .مسائل ملحدي! هستن حرف خدا پيغمبر تو گوششون نمي ره!) اگه گفتين چي مي چسبه؟..............ادم چت كرده و مخ داغون بياد بيرون بعد ببينه هوا معركه است معركه به معنايه واقعي.بعد از يه بارون درست حسابي يه مه خيلي خوشگل كل دانشگاه رو گرفته باشه.نور چراغا تو تاريكي هوا تو مه پخش شده باشه ؛انگار ستاره ها رو ريز كرده باشن تو هوا؛خنكاي هوا قلقلكت بده و تو دانشگاه هم هيچ كس نباشه. انگار همه اين فضارو اماده كردن برا تو .فقط برا تو تا توش غرق بشي و.... اون لحظه يكي از لحظه هايي كه مي فهمي چه خدايه معركه اي داري...

*...فيلم اين هفته سينما 4 رو از دست نديد: تلالو يا به قول فرنگياshining يكي از بهترين فيلمايه استنلي كوبريك.يه فيلم ترسناكه روانشناسانه معركه(خودم فيلمو نديدما!).البته
علاقه مندان فيلمايه ترسناكه جديد امريكايي كه توشون دل و روده بيرون مي ريزن مطمئنا از ترسناكي فيلم خوششون نمياد!

*... اگه خدا بخواد مي خوام شروع كنم از اولين روزايه دانشگاه و برزخايي كه طي كردمو برزخايي كه توش هستمو بنويسم.مي خواستم الان بنويسم ...اينقدر هوا با حاله كه ادم حيفش مياد ياد خاطرات تلخش بيفته.باشه تا بعد...



  
نویسنده : محمد جباری ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٢٠
تگ ها :


عيد همه تون مبارك!

...
...

*...كودكان ديگر جايي در اين شهر ندارند.سالهاست كه از اين شهر به بيرون رانده شده اند. مدتهاست كه ديگر كسي به انها فكر نمي كند . فراموش شدگان اين شهر .... كودكي ناله مي كند. كودكي فرياد مي زند. كودكي دارد براي هزارمين بار مي ميرد. كودكان ديگر اشكي براي گريستن ندارند ... آدمكان راه مي روند راه مي روند راه مي روند. به دنبال كودكي خود مي گردند با چشماني بسته.با چشمان باز بسته.چشمان ادمها سوي ديدن ندارند.ادميان اصلا چشم ندارند.آدمهاي بي چشم اين شهر را چه شده است؟! ... در گوشه گوشه شهر كودكي را مي فروشند. معصوميت را حراج كرده اند. به ازاي نگاهي لبخندي سكه اي ... روح پاك با كثافت تعوبض مي كنيم به بهترين قيمت.كور كردن چشمان با اخرين متد.حراج لبخند وعشوه در بهترين دانشگاه ها.فروش نماز و دعا با بهترين كيفيت...كودكي اخرين نگاهش را مي كند به دنبال معصوميتهاي از دست رفته و مي ميرد...

*...اخه بابا بد جوره. ادم بدونه بايد عاشق يه نفر باشه اما عاشقش نشه.بدونه بايد از رفتنش ناراحت بشه اما ككش هم نگزه.بدونه بايد ضجه بزنه داد بزنه كه چرا داري مي ري اما نگاش هم نكنه. بدونه كه اون ارامشي كه مي خواد تو حرف زدن با اونه اما با همه حرف بزنه به جز با اون.بدونه كه يه بار صداش كنه رها مي شه و راحت اما همش فرار كنه از اون.بارها مزه اشكاي به خاطر اونو چشيده باشه اما ديگه گريه اش نگيره .بدونه با اونه كه مي تونه پرواز كنه با قاصدكا تا ابديت اما...بدونه اما دست رو دست بذاره و بذاره تو اين دنيايه لعنتي حل بشه.داغون بشه...

*...بد جور سينه ام تنگ شده. داره فشار مي ياره. طاقتم داره تموم مي شه. نمي دونم چم شده.مي خوام پيدات كنم مي دونم همين جلومي. روبروم اما نمي بينمت ... چشام الوده شدن.ديگه نور رو نمي بينن . بو تو كم به كم حس مي كنم.يادته بچگيها چه با هم رفيق بوديم.زياد بهت سر مي زدم.چقدر عاشقانه صدات مي كردم...خودت بايد كمكم كني(مي دونم كه تو هميشه هواي منو داشتي و داري اما چه كار كنم فقط همين جمله رو بلدم) نذار سينه ام تنگ بشه. نور رو بتابون بهش تا بزرگ بشه بزرگ بزرگ ...

*...ببخشيد ايندفعه تلخي مطالب رفته بالا. خوب ماه رمضون تموم بشه ادم تكون نخورده باشه مي شه همين...

*... اين تلويزيون هم يه دفعه يه كارايي مي كنه كه ادم شاخ در مياره. فيلم درست حسابي نشون نمي دن نمي دن يه دفعه چند تا چند تا نشون مي دن.ارباب حلقه ها و هري پاتردو تا از پر فروشترين فيلمايه پارسال تو دنيا. حالا تلويزيون ما چطوري اينا رو خريده خدا مي دونه. تازه سينما 4 هم فيلم شبكه رو داد كه يكي از فيلمايه قديميه كه 4 تا اسكار گرفته و زمان خودش كلي سر وصدا به پا كرد.يه فيلم انتقادي در مورد تلويزيون ونقش اون تو جامعه امروز... فيلم شوخي رو هم داد. قبلا تلويزيون اين فيلمو با سانسور داده بود همين چند وقت پيش اما ايندفعه بدون سانسور!(حالا چي اين وسط عوض شده كه اواز پرويز پرستويي قبلا مشكل داشته و الان نه وپخش بعضي تصويرايه ديگه فقط مسؤولان محترم بخش
قيچي زني!تلويزيون مي تونن جواب بدن) ...

*... آينده يعني اميد ...فعلا خدا نگهدارتون .

  
نویسنده : محمد جباری ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۱٦
تگ ها :


نفرين ابدی بر برگهای پاييزی!

...




*... آروم آروم تو خش خشه برگاي زرد راه ميري. آرومه آروم.تنها صدايي كه مي شنوي صداي ترد شكسته شدنه ذره ذره برگاست... تنهاي تنها در امتداد خياباني طولاني قدم بر مي داري و بي توجه به دود و بوق و ماشين و ادمها در صداي نازكشون غرق مي شي و تو خودت فرو مي ري... به فكرشي .به فكر اوني كه تو اين تنهايي دنبالشي...مي خواهي رها شي تو غلغله ريزه برگها.سوار باد بشي و بري طرفش.بري اونجايي كه اون داره نفس مي كشه.اونجايي كه هيچ برگي زرد نيست...

*... يه متن خيلي قشنگ در مورد پاييز .حتما بخونينش!(از چرت و پرتاي من خيلي بهتره!)...

*... من بعد از سالها يه چتر خريدم!اخه اصلا خوشم نمياد وقتي بارون بياد خودمو قايم كنم زير يه چيز سياه .اما ديگه دنياست ديگه.ديدم اگه رگبار بگيره بعد مثل موش اب كشيده برسم مدرسه برم سر كلاس چه وضعي مي شه. مگه بچه هارو كه تا به حال معلم خيس اب نديدن ميشه كنترل كرد... خلاصه يه ذره با كلاس! شدم چه كار كنم(نفرين بر اين با كلاسي كه ادمو از بارون محروم كنه!)البته تو زير نم نم بارون عمرا چتر باز كنما .يكي از بهتربن لحظات زندگيم قدم زدن زير نم نمه بارونه... عمرا از دستش بدم!

*... ديروز داشتم با يكي از دوستام شاهرخ مي رفتم دانشگاه. از دوستايه دبيرستانيمه . خيلي بچه معركيه ودل نازك! يه دفتره شعر هم داره(ببخشيد چند تا دفتر شعر!) كه اگه از صبح تا شب هم باهاش باشي برات از توش شعر مي خونه.اونم بيشتر از نوع عاشقانه!... خلاصه تو اين احوالات بوديم كه يه دفعه ياد يه چيزي افتادم...تو يكي از روزايه دبيرستاني يكي از دوستام به اسم عماد كه اونم بچه معركيه(من امروز عهد كردم از دوستام تعريف كنم! كسي اعتراض كنه نفرينش مي كنما!) يه دفتر گلي و تا قسمتي پاره پوره رو اورد مدرسه.تو حياط!خونه شون پيدا كرده بود...يه دفتر ياد داشت و خاطرات بود برا يه دختري به اسمه عفت احمدي(اخه اون موقع ها بلاگ نبود مردم يادداشتاشونو تو دفتر مي نوشتن!) حالا اين دفتر چه طوري سر از حياطه خونه دوستم در اومده بود خدا مي دونه. ما اول كلي تريپ اخلاقي گذاشتيم كه بابا دفتر مردمه نبايد بخونيمش اما بعد به بهانه پيدا كردن مشخصاته صاحبش شروع كرديم به خوندنو ... خوندنه يه نوشته كافي بود تا همشو بشينيم بخونيم. اينقدر نوشته هاش تا ثير گذار بود كه ايندفتر دست به دست مي گشت.مناجاتاش با خدا درد ودلاش و...(خلاصه بلاگ نويس خوبي مي شد يا شايدم هست!)...خيلي دوست داشتم بدونم صاحبش كيه اما تا الان كه ناشناخته مونده... اينم يكي از نوشته هاي اون دفترچه كه ديروز از شاهرخ گرفتم و بدون اجازه اينجا مي نويسم (البته بهتر از اينم داشته ها شاهرخ همينو داشت.) (ضمنا كنكوريا حتما بخوننش!)

...قدما مي گويند نطفه هر شعري از صلب سوالي بسته مي شود.
سوال سوال احكام بود:ايا سجده بام خانه به تحميل موشك اسكار سجده استحبابي است با واجب؟
سوال سوال فقهي بود :ايا مي توان موتوري را در قبرستان مسلمين دفن كرد ان هنگاميكه اجزاي بدن بسيجي از قطعات موتور قابل تفكيك نباشد؟
سوال سوال رياضي بود:پيدا كنيد شهدايي را كه در نابرابري جنگ صدق كردند و انگاه نمودار عشق را رسم كنيد. حوزه تعريف از كردستان تا خوزستان تا خليج فارس تا انجاييكه پر جبرئيل سوخت...
با خودكار قرمزپاسخ ندهيد از رنگش عجيب دلم مي گيرد.


*... ناله از بهر رهايي نكند مرغ اسير
خورد افسوس زماني كه گرفتار نبود...

  
نویسنده : محمد جباری ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۱٢
تگ ها :


من هنوز به دنبال يک اسم جديد می گردم!

...


*... ساعت 5/3 بعد از ظهر! به زور از خواب بلند شدم.مثلا مي خواسم برم يه مشتي بر دهن اين استكبار بي پدر مادر بزنم!(البته نمي دونم چرا اين اسرائيل نامرد تو هزار كيلومتر اونورتر بي پدر مادر بازي در مياره اونوقت ما تو اين خيابونا مي خواهيم مشت بزنيم. تو اين حساب كتابا بودم كه يكي گفت مشكل از بي رگيه بعضي مسلموناست. البته مطمئنم منظورش من نبودم!) اما ايندفعه رو شانس اورد كه من خواب موندم و گرنه يه بلايي سرش مي اوردم كه ...

*اخه بابا احيا بودم . ادم نمي تونه هم بره تو اسمونا هم بره تو خيابونا براي مشت زدن! از بس ديشب در حاله عروج و بالا و پايين رفتن بودم كه ديگه جوني نموند ! فقط عروج من به صورت چرت زدنو از خواب پريدن بود اونم به زور دوستم ! هي سر مي رفت پايين هي مي اومد بالا. جا هم نبود ادم راحت بگيره بخوابه هم خودشو راحت كنه هم دوستشو هم خدارو!...خوب تقصير من چيه ادم از صبح بيرون باشه اينور و اونور ديگه شب نمي تونه بيدار بمونه و بره اون بالا مالاها .البته خودم مي دونم اينا بهونه است . اگه دل ادم رو به راه باشه اصلا خستگيرو نمي شناسه . مشكل از جاهايه ديگه است...البته خدا رو شكر كه خدا اجازه داد باشم به هر حال اون وسط مسطا مي پلكييدم . خدا وقتي بيامرزه اينقدر مهربون هست كه در هم ببره سوا نكنه...

*... گفته بودم كه توي يه مدرسه به عنوانه مشاور اموزشي كار ميكنم با بچه هاي سال اول دبيرستان.با اينكه اختلاف سنيمون زياد نيست اما واقعا خيلي باهم فرق داريم.انگار خيلي چيزا فرق كرده... موقعي كه ما درس مي خونديم از اينترنت خبري نبود (يعني مردم عادي خيلي كم داشتن) اما الان هر بچه فسقلي در حال چت كردن و ... اين اينترنت هم خيلي رو اخلاق و رفتار بچه ها اثر گذاشته .كسي كه تو چت به دور از هر گونه محدوديت راحت با هر كسي كه مي خواد حرف مي زنه ديگه خيلي از چيزا رو تو زندگي عاديشم رعايت نمي كنه كه يه مورد مثبتش دور شدن از ريا و تظاهره و قيد و بنداي الكي كه خيليها تو جامعه گرفتارش هستن...ولي فكر مي كنم اثر مهمتري كه مي ذاره از بين رفتنه حجب و حياهاييكه قبلنا بوده و خيلي هم شيرين بوده ولي الان كمتر ازش خبري هست. پسر يا دختري كه با اينترنت از خيلي چيزايي اگاه مي شه كه از سنش خيلي زودتره ارزشاش خيلي فرق مي كنه.اگه قبلا هدف يه پسر از رابطه با يه دختر يه رابطه عاشقانه نوجوانانه بوده ولي الان ديگه فقط فكرش دنباله چيزايه ديگه است كه ...نمونه اش رو هم تو بعضي بلاگايي كه بچه هاي دبيرستاني مي نويسن مي شه ديد...(خدا رو شكر از بچه هايه مدرسه كسي هنوز بلاگ نمي خونه وگرنه من بايد اينجا رو تعطيل مي كردم!)

*... سينما 4 داره رم شهر بي دفاع روسيليني رو مي ده با اينكه خيلي فيلم معركه ايه
اما تكراريه . از روسيليني اينقدر فيلم معركه نشون داده نشده هست كه نگو مثل آلمان سال صفر ... البته هفته قبل كلي ذوق زدمون كرن كه رود خانه وحشي اليا كازانو نشون دادن اگرچه با كلي قيچي كردن ولي يه فيلم عاشقانه قديمي وسط اين همه سريال وفيلم اكشن كلي غنيمته(اي كاش همه بيننده هايه پليس جواناين فيلمو مي ديدن تا ...)

*...گفته بودي كه در سفر وقتي از كوه ها و دشتها مي گذرم و به درياها مي رسم تو را به ياد اورم...يك لحظه هم اما به ياد نياوردمت.چرا كه از يادم نرفته بودي تا به يادت اورم...(از يه شعر تركي)

  
نویسنده : محمد جباری ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٩
تگ ها :


 

...


*...
من وشب هر دو در بالين اين بيمار بيداريم
من و شب هر دو حال درهم آشفته اي داريم

پريشانيم دلتنگيم
به خود پيچيده تر از بغض خونين شباهنگيم

هوا:دم كرده خون الود اتش خيز اتش ريز
به جان اين فرو غلتيده در خون ،اتش تب خيز!

تني اينجا به خاك افتاده ، پرپر مي زند در پيش چشم من
كه او را دشنه آجين كرده دست دوست با دشمن
وگر باور تواني كرد دست دوست با دشمن!

جهان بي مهر مي ماند كه مي ميرد مسيحايي
نگاهي مي شود ويرانكه مي ارزد به دنيايي

من اين را نيك مي دانم كه شب را ساعتي ديگر
فروزان افتابي هست چون لبخند گل پيروز
شب ايا هيچ مي داندگر اين بد حال
نماند تا سحر گاهان ـ زبانم لال
جهان با صد هزاران افتاب وگل
دگر در چشم من تاريك تاريك است،چون امروز...

*... از اين درد ناكتر اينكه علي در ميان پيروان عاشقش نيز تنهاست .در ميان امتش كه همه عشق واحساس و همه فرهنگ و تاريخش را به علي سپرده است تنها است. او را همچون يك قهرمان بزرگ يك معبود و يك الهه مي پرستند اما نمي شناسندش و نمي دانند كيست ؟دردش چيست؟ حرفش چيست؟... درد علي دوگونه است:يك درد دردي است كه از زخم شمشير ابن ملجم در فرق سرش احساش مي كرد و درد ديگر دردي است كه او را تنها در نيمه
شبهاي خاموش به دل نخلستانهاي اطراف مدينه كشانده و به ناله دراورده است .ما تنها بر دردي مي گرييم كه از شمشير ابن ملجم در فرقش احساس مي كند . اما اين درد علي نيست. دردي كه چنان روح بزرگي را به ناله اورده است تنهايياست ...كه ما ان را نمي شناسيم!بايد اين درد را بشناسيم نه ان درد را ... كه علي درد شمشير را احساس نمي كند و ما درد علي را احساس نمي كنيم...(دكتر شريعتي)

*نفرين اين روز ها فقط بر او مي تواند باشد.شما كسي ديگر رو مي شناسيد؟

*بقيه حرفا بماند براي بعد ...


<

  
نویسنده : محمد جباری ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٦
تگ ها :


 

...

*اين شبها تا صبح مي خواهم با او حرف بزنم ..... مي خواهم ارام ارام رها شوم .مي خواهم اشكهايم را بار ديگر ببينم ودر زلاليش فرياد بكشم.فزياد ارامي كه تنهايي را با او به ارمغان اورد.با او باشم و غصه هايم را قصه هايم را مثل كودكي دوباره برايش بگويم. گريه كنم زار بزنم تا نگاهم دوباره ببيندش .تا نگاهم ارام بگيرد .تا نفسم گرم شود ودوباره صدايش بزنم تا رها شوم در خنكاي ارامش بخشش و بند بازي كنم در نسيم .... نشسته ام اينجا و به دنبالش مي گردم به دنبال نوري كه شبيه هيچ نوري نيست .به دنبال پناهي ابدي براي هميشه ...

*كودكان فرياد مي كشند ...بر گها مي افتند و درختان ايستاده مي ميرند... شهر تاريك است شهر خسته است شهر مرده است... كودكان هوايي براي نفس كشيدن ندارند . اشكي براي ريختن نمانده است ... بوي خون مي ايد . بوي خاموش شدن نور. بوي تنهاتر شدن زمين ...
كودكان يك به يك مي ميرند . روح معصوميت را كشته اند .تنها نور دنيا را خاموش كرده اند. پرستوي عاشق را قرباني كرده اند...

*از دبير خونه جشنواره تماس گرفتن : دوشنبه روز باز بيني كارتونه باغ وحش شيشه اي..
تابستون كاررو شروع كرديم . از نمايشنامه خيلي خوشم اومده بود. پر از احساس . داستانه دختري به اسم لورا كه به خاطر معلوليتي كه داشت كم كم از مردم فاصله گرفته بود و دنيايي برا خودش ساخته بود و با مجسمه هاي شيشه ايش زندگي مي كرد .... اولين بار بود كه از نمايشنامه اي اينقدر خوشم اومده بود و تصميم گرفتم حتما اجراش كنم. با زيگرا انتخاب شدنو تمرين شروع شد. جدي هم گرفته بودم تا دومين تجربه كار گردانيم خوب از كار در بياد ولي...
تابستون مصادف شد با جدي تر شدن ترديد من نسبت به كارايي كه تا اون موقع تو دانشگاه كرده بودم و مهمترينش حضور من تو كانون تئاتر دانشگاه و اينكه چه چيزايي رو به دست اورده بودم وچه چيزايي رو از دست داده بودم.... يكي از بازيگرا مريض شد و فرصت خوبي شد برا فكر كردن . ديگه نمي تونستم اونجوري ادامه بدم . بد جور دچاره بحران ارزشي شده بودم . نمي دونم تا به حال شده به پشت سرتون نگاه كنيد و حس كنيد تموم راه اشتباه اومديد وتنها نصيبتون يه روح دست خورده است.منم همون جوري شده بودم .اولين نتيجه اين شد كه نشستم سه تا از چهار تا نقشو كه دوتاش رو بازيگرايه دختر بازي مي كردن حذف كردم و نمايشنامه شد تك نفره. فقط يه بازيگر پسر.نياز به فكر كردن داشتم و تنها راه ادامه دادن كار همين بود... اگه حالي باشه در مورد خودم وكانون تئاتر و... از روز اول كه وارد شدم تا الان كه رويه يه پل معلق واستادم رو براتون مي گم.نياز به همفكري دارم و .....

*ادم بايد خيلی بيچاره باشه كه ارحم الراحمين تو اتيش بسوزونتش...

  
نویسنده : محمد جباری ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٤
تگ ها :