نفرین ابدی بر خواننده این برگ ها

نوشته های شخصی محمد جباری؛ یک روزنامه نگار

ترس و لرز

1.  کامنت پایین را که خواندم لرزیدم و ترسیدم. این کامنت را رامین برای یادداشت زلزله ( 2 پست قبلی)، نوشته:

«من بر خلاف شما که از قضیه ی انعکاس مردم نسبت به این قضیه ناراحتید یا لااقل خشنود نیستید بسیار خوشحال و مشعوفم ... خوشحال بدین سبب که می بینم شاخک های خرافه باوری و بیخردی مردم ما که پیشترها هر مزخرف مغایر با خردی را به راحتی می پذیرفت اینک خشک شده و از کله ی آنها افتاده و به جایش شاخک قدرتمندی سبز شده به نام خردورزی و خرافه ستیزی ... شاخکی که به راحتی به آنها اجازه می دهد سخن خردورزانه و عقلانی را از باورهای پوچ و غیر علمی و غیر کارشناسی تمییز بدهند و با شجاعت به ریش آن ها هم بخندند که این خود نشانه ای بسیار خوب از پیشرفت و تکامل جامعه ی ماست به سوی ترک خرافات و رویکرد به خرد ورزی .

این سخن که گناه زلزله می آورد خرافه و موهوم و چرند است و فرقی هم نمی کند که گوینده ی آن کیست . ما به گوینده نگاه نمی کنیم بل که به سخن می نگریم ... ( انظر الی ماقال و لاانظر الی من قال ! ) سخنی که عقلانی باشد را می پذیریم حتی اگر گوینده اش کودکی خردسال باشد اما سخن خرافی و مغایر با خرد را نمی پذیریم حتی اگر قائلش القابی همچون معصوم و حتی بالاتر را یدک بکشد .»

2. چند وقتی است وقتی حرف های صریح ادم های دور و برم را  در فضای مجازی می خوانم (فارغ از درست بودن یا نادرست بودن آنها) هم می ترسم هم می لرزم. یک بی کله گی در این حرف ها وجود دارد که می تواند دوست داشتنی باشد و دل آدم را بلرزاند که چرا من نمی توانم مثل این آدم ها اینقدر صریح حرف های ته دلم مانده را در یک فضای عمومی فریاد بزنم. اما بعد از این حسرت یک ترس وجودم را می گیرد که این ابراز عقیده های بی پروا چقدر ریشه درست دارد؟ چقدر برای گفتن آنها تحقیق شده؟ چقدر ... این ترس و لرز  این روزها زیاد به سراغم می اید...

 

 

  
نویسنده : محمد جباری ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٩
تگ ها :


بدون دخترم هرگز؛ نسخه شماره 2

1. کدام یک از این 2 عکس را می پسندید؟ (عکس ها مربوط می شود به آمدن مادران سه آمریکایی به ایران؛ اولی در فرودگاه و دومی در هتل استقلال. حتما خبر دارید که این سه آمریکایی مدتی پیش داخل مرزهای ایران به جرم جاسوسی دستگیر شدند.)

 

2. چادر حس خوبی برای ما(١) دارد؛ مخصوصا چادر مشکی. خاطره ها داریم از چادر مادرها و مادربزرگ های مان. ما در این روزهای پیچیده و سخت، در این روزگار شک و تردیدها و زلزله های عقیدتی، وقتی بر سر بخشی از دختران شهرمان چادر مشکی می بینیم، وقتی سر کار، در مدرسه و دانشگاه همچنان چادر می بینیم، دل مان انرژی می گیرد؛ دلمان امیدوار می شود. وقتی در روزهای داغ تابستان، بخشی از دختران جوان  شهرمان* بی خیال آسفالت های داغ شهر، چادر را پرچم ایستادگی روی اصول شان می کنند، گرمای شهر را فراموش می کنیم. چادر حس خوبی برای ما دارد. چادر مشکی حس سفیدی برای ما دارد.

3. چادر حس خوبی برای آنها(٢)ندارد. آنها فکر می کنند چادر نشانه ای از دربند بودن زنان ایرانی است؛ مخصوصا از نوع مشکی اش. آنها سفیدی باطن چادرهای مشکی دختران ایرانی را درک نکرده اند. آنها انتخاب آزادانه چادر به عنوان حجاب را نمی فهمند و همه چیز را از دریچه دین متعصبانه طالبانی می بینند. آنها «بدون دخترم هرگز» می نویسند و می سازند و چادر مشکی را می کنند نمادی از زندانی بودن شخصیت زن اول فیلم  در ایران؛ چادر را می کنند نمادی از دختران عقب مانده، دختران اسیر و نبود آزادی و هزار چیز دیگر.

4. 3 مادر آمریکایی برای ملاقات فرزندان شان به ایران می آیند و در فرودگاه با چادر و مقنعه روبروی دوربین های خبرگزاری های مختلف قرار می گیرند و عکس های شان به همه جای دنیا فرستاده می شود. چند متر آن طرف تر خانم سفیر سوییس در ایران با شال و مانتو به استقبال این سه مادر آمده ولی خبری از او در عکس ها نیست.

5. اگر این 3 مادر خودشان ناآگاهانه به خاطر همان تصور غلط از ایران و حجاب، چادر و مقنعه بر سر کرده بودند، باید پیش از روبرو شدن با عکاس ها، لباس مناسبی به آنها هدیه می دادیم. اگر آگاهانه و به قصد نشان دادن تصویر نادرستی از ایران، این کار را کرده بودند، باید زودتر متوجه نقشه شان می شدیم و فکری می کردیم. اگر هم همه چیز به کج سلیقگی یک نفر برمی گردد، باید ...

6. هیچ وقت برای جلوگیری از ضرر دیر نیست. خدا را شکر هنوز آدم های خوش فکر پیدا می شوند تا در دومین رودرویی این 3 مادر با خبرنگارها و عکاس ها، تصویر نادرست قبلی را پاک کنند. ای کاش می شد عکس شماره یک را برای همیشه از تاریخ این اتفاق پاک کرد. 

(١) این ما می توانست من باشد، اما فکر می کنم این حس، حداقل حس جمعی بخشی از نسل ماست، نیست؟

(٢) آنها یعنی همه غریبه هایی که از راه دور، از کشورهای خودشان فرهنگ ما را قضاوت می کنند یا دوست دارند این گونه فرهنگ ما را به دیگران نشان دهند

  
نویسنده : محمد جباری ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٩
تگ ها :