نفرین ابدی بر خواننده این برگ ها

نوشته های شخصی محمد جباری؛ یک روزنامه نگار

این اتوبان کی تمام می شود؟

دخترت روی دستانت هر لحظه سیاه تر می‌شود. ماهیچه هایش منقبض تر و نفس کشیدنش سخت تر شده. به جای صدای گریه فقط خس خس سینه اش را می شنوی. این بیمارستان لعنتی کجاست؟ همسرت پشت فرمان پدال گاز را هر چه بیشتر فشار می دهد ولی این خیابان ها تمامی ندارند. از این خیابان به آن خیابان، از این کوچه به آن کوچه و دخترت روی دو دستت همچنان سیاه تر می شود و تو هیچ کاری نمی توانی کنی، هیچ کاری، هیچ کاری... بالاخره تابلوی بیمارستان را می بینی. ترمز. در ماشین باز. دوان دوان به سمت در بسته بیمارستان می روی. اینجا چرا تاریک است؟ نگهبان خواب آلود با تعجب نگاهت می کند: «اینجا بیمارستان روانی است.» آتش می گیری. یعنی در این منطقه یک بیمارستان وجود ندارد؟ خودت را نفرین می کنی، به در و دیوار لعنت می فرستی. چرا قبل از این به فکر شناسایی بیمارستان محله جدیدتان نیفتاده بودی؟ اگر بلایی سر دخترت بیاید. اگر... نگهبان آدرس درمانگاه آن طرف خیابان را می دهد. کمی امیدوار می شوی ... از پله های بیشمار درمانگاه بالا می روی. به اولین سفیدپوشی که می بینی صورت سیاه دخترت را نشان می دهی. اما سفیدپوش هاج و واج نگاهت می کند. از تو بیشتر دست و پایش را گم کرده است. با گوشی اش چند لحظه ای دخترت را معاینه می کند... یک دانشجوی پزشکی بی دست و پا این وقت شب اینجا چه کار می کند؟ ناگهان می گوید از او کاری ساخته نیست. «زودتر خوتون رو به یه بیمارستان برسونید.» نزدیک ترین بیمارستان بیست دقیقه با اینجا فاصله دارد. می خواهی فریاد بزنی. می خواهی داد بزنی. ولی فقط نگاهش می کنی. وقتت را در کوچه و خیابان های اینجا تلف کرده ای. بیست دقیقه. بیست دقیقه. دیگر حالت را نمی فهمی. خودت را به ماشین می رسانی و پا روی پدال گاز و ... نوزده دقیقه. نوزده دقیقه. همسرت گریان پشت فرمان نذر می کند و تو این طرف فقط به چشمان نیمه باز دخترت نگاه می کنی و صدای خس خس سینه اش را می شنوی. هجده دقیقه. هجده دقیقه. این دقیقه ها چرا اینقدر کش می‌آیند؟ این خیابان ها چرا تمام نمی شوند؟ چرا به اتوبان نمی رسیم؟ هفده دقیقه. هفده دقیقه. خودت هم نفست تنگ شده است. شانزده دقیقه. شانزده دقیقه. لعنتی چرا هیچ کاری نمی توانی بکنی؟ یعنی می خواهی بگذاری همین طور روی دستت ...  پانزده دقیقه. پانزده دقیقه. بالاخره به اتوبان می رسی. چهارده دقیقه. چهارده دقیقه. دیگر نمی دانی باید چه کار کنی. دیگر به ساعتت نگاه نمی کنی. چشمانت را می بندی و چشمان زیبای دخترت را تصور می کنی. صدایش را پیش خودت تکرار می کنی. به خنده هایش فکر می کنی و صورت مهربانش. کار دیگری از خودت ساخته نیست. به او فکر می کنی و دخترت را از او می خواهی. فقط با دستانت تن پر تب و تاب دخترت را لمس می کنی و منتظر می مانی. منتظر تا این اتوبان طولانی تمام شود. منتظر می مانی تا همه چراغ ها سبز شوند. منتظر می مانی تا بالاخره به بیمارستان برسی. تا دخترت آرام شود. تا همسرت آرام شود. تا تو آرام شوی. تا همه آرام شوند.

  
نویسنده : محمد جباری ; ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٦
تگ ها : انتظار