نفرین ابدی بر خواننده این برگ ها

نوشته های شخصی محمد جباری؛ یک روزنامه نگار

 

...


*...
من وشب هر دو در بالين اين بيمار بيداريم
من و شب هر دو حال درهم آشفته اي داريم

پريشانيم دلتنگيم
به خود پيچيده تر از بغض خونين شباهنگيم

هوا:دم كرده خون الود اتش خيز اتش ريز
به جان اين فرو غلتيده در خون ،اتش تب خيز!

تني اينجا به خاك افتاده ، پرپر مي زند در پيش چشم من
كه او را دشنه آجين كرده دست دوست با دشمن
وگر باور تواني كرد دست دوست با دشمن!

جهان بي مهر مي ماند كه مي ميرد مسيحايي
نگاهي مي شود ويرانكه مي ارزد به دنيايي

من اين را نيك مي دانم كه شب را ساعتي ديگر
فروزان افتابي هست چون لبخند گل پيروز
شب ايا هيچ مي داندگر اين بد حال
نماند تا سحر گاهان ـ زبانم لال
جهان با صد هزاران افتاب وگل
دگر در چشم من تاريك تاريك است،چون امروز...

*... از اين درد ناكتر اينكه علي در ميان پيروان عاشقش نيز تنهاست .در ميان امتش كه همه عشق واحساس و همه فرهنگ و تاريخش را به علي سپرده است تنها است. او را همچون يك قهرمان بزرگ يك معبود و يك الهه مي پرستند اما نمي شناسندش و نمي دانند كيست ؟دردش چيست؟ حرفش چيست؟... درد علي دوگونه است:يك درد دردي است كه از زخم شمشير ابن ملجم در فرق سرش احساش مي كرد و درد ديگر دردي است كه او را تنها در نيمه
شبهاي خاموش به دل نخلستانهاي اطراف مدينه كشانده و به ناله دراورده است .ما تنها بر دردي مي گرييم كه از شمشير ابن ملجم در فرقش احساس مي كند . اما اين درد علي نيست. دردي كه چنان روح بزرگي را به ناله اورده است تنهايياست ...كه ما ان را نمي شناسيم!بايد اين درد را بشناسيم نه ان درد را ... كه علي درد شمشير را احساس نمي كند و ما درد علي را احساس نمي كنيم...(دكتر شريعتي)

*نفرين اين روز ها فقط بر او مي تواند باشد.شما كسي ديگر رو مي شناسيد؟

*بقيه حرفا بماند براي بعد ...


<

  
نویسنده : محمد جباری ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/٩/٦
تگ ها :