نفرین ابدی بر خواننده این برگ ها

نوشته های شخصی محمد جباری؛ یک روزنامه نگار

نفرين ابدی بر برگهای پاييزی!

...




*... آروم آروم تو خش خشه برگاي زرد راه ميري. آرومه آروم.تنها صدايي كه مي شنوي صداي ترد شكسته شدنه ذره ذره برگاست... تنهاي تنها در امتداد خياباني طولاني قدم بر مي داري و بي توجه به دود و بوق و ماشين و ادمها در صداي نازكشون غرق مي شي و تو خودت فرو مي ري... به فكرشي .به فكر اوني كه تو اين تنهايي دنبالشي...مي خواهي رها شي تو غلغله ريزه برگها.سوار باد بشي و بري طرفش.بري اونجايي كه اون داره نفس مي كشه.اونجايي كه هيچ برگي زرد نيست...

*... يه متن خيلي قشنگ در مورد پاييز .حتما بخونينش!(از چرت و پرتاي من خيلي بهتره!)...

*... من بعد از سالها يه چتر خريدم!اخه اصلا خوشم نمياد وقتي بارون بياد خودمو قايم كنم زير يه چيز سياه .اما ديگه دنياست ديگه.ديدم اگه رگبار بگيره بعد مثل موش اب كشيده برسم مدرسه برم سر كلاس چه وضعي مي شه. مگه بچه هارو كه تا به حال معلم خيس اب نديدن ميشه كنترل كرد... خلاصه يه ذره با كلاس! شدم چه كار كنم(نفرين بر اين با كلاسي كه ادمو از بارون محروم كنه!)البته تو زير نم نم بارون عمرا چتر باز كنما .يكي از بهتربن لحظات زندگيم قدم زدن زير نم نمه بارونه... عمرا از دستش بدم!

*... ديروز داشتم با يكي از دوستام شاهرخ مي رفتم دانشگاه. از دوستايه دبيرستانيمه . خيلي بچه معركيه ودل نازك! يه دفتره شعر هم داره(ببخشيد چند تا دفتر شعر!) كه اگه از صبح تا شب هم باهاش باشي برات از توش شعر مي خونه.اونم بيشتر از نوع عاشقانه!... خلاصه تو اين احوالات بوديم كه يه دفعه ياد يه چيزي افتادم...تو يكي از روزايه دبيرستاني يكي از دوستام به اسم عماد كه اونم بچه معركيه(من امروز عهد كردم از دوستام تعريف كنم! كسي اعتراض كنه نفرينش مي كنما!) يه دفتر گلي و تا قسمتي پاره پوره رو اورد مدرسه.تو حياط!خونه شون پيدا كرده بود...يه دفتر ياد داشت و خاطرات بود برا يه دختري به اسمه عفت احمدي(اخه اون موقع ها بلاگ نبود مردم يادداشتاشونو تو دفتر مي نوشتن!) حالا اين دفتر چه طوري سر از حياطه خونه دوستم در اومده بود خدا مي دونه. ما اول كلي تريپ اخلاقي گذاشتيم كه بابا دفتر مردمه نبايد بخونيمش اما بعد به بهانه پيدا كردن مشخصاته صاحبش شروع كرديم به خوندنو ... خوندنه يه نوشته كافي بود تا همشو بشينيم بخونيم. اينقدر نوشته هاش تا ثير گذار بود كه ايندفتر دست به دست مي گشت.مناجاتاش با خدا درد ودلاش و...(خلاصه بلاگ نويس خوبي مي شد يا شايدم هست!)...خيلي دوست داشتم بدونم صاحبش كيه اما تا الان كه ناشناخته مونده... اينم يكي از نوشته هاي اون دفترچه كه ديروز از شاهرخ گرفتم و بدون اجازه اينجا مي نويسم (البته بهتر از اينم داشته ها شاهرخ همينو داشت.) (ضمنا كنكوريا حتما بخوننش!)

...قدما مي گويند نطفه هر شعري از صلب سوالي بسته مي شود.
سوال سوال احكام بود:ايا سجده بام خانه به تحميل موشك اسكار سجده استحبابي است با واجب؟
سوال سوال فقهي بود :ايا مي توان موتوري را در قبرستان مسلمين دفن كرد ان هنگاميكه اجزاي بدن بسيجي از قطعات موتور قابل تفكيك نباشد؟
سوال سوال رياضي بود:پيدا كنيد شهدايي را كه در نابرابري جنگ صدق كردند و انگاه نمودار عشق را رسم كنيد. حوزه تعريف از كردستان تا خوزستان تا خليج فارس تا انجاييكه پر جبرئيل سوخت...
با خودكار قرمزپاسخ ندهيد از رنگش عجيب دلم مي گيرد.


*... ناله از بهر رهايي نكند مرغ اسير
خورد افسوس زماني كه گرفتار نبود...

  
نویسنده : محمد جباری ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/٩/۱٢
تگ ها :