نفرین ابدی بر خواننده این برگ ها

نوشته های شخصی محمد جباری؛ یک روزنامه نگار

 

...

سلام....

اين مطلب رو دوست عزيزم اسمانيها نوشته.داد بذارم اينجا:

يه بار ديگه در هاي اسمون باز شدنو پرنده ها سوار نور شدن و به يه مهموني قشنگ رفتن و ما هم با نگاه حسرت اميز فقط نگاه كرديم اما:
ندا امد:اي بي بال و پران ,اي بال شكستگان,اي در خاك ماندگان ,فرصت كمي باقي است پس پرهاي خود را بگشاييد و به اسمان پر بكشيد,هنوز منتظرتونن...........پس تا فرصت داريم,اگر بالمون شكسته درمان كنيم،اگر رسم پرواز رو نمي دونيم زود ياد بگيريم كه اگه موقعش برسه ديگه حسرت فايده نداره..



بد جور داشتم قات مي زدم امشب.جولو شو گرفتم. يه دفعه ديدم كه تو اتاق دارم راه مي رم.بي قرار شده بودم.نمي تونستم بشينم و مجله و كتاب بخونم.فقط راه مي رفتم...گفتم برم دو ركعت نماز بخونم شايد اروم شم.بعد همچيمن از دست خودم عصباني شدم كه اخه خيلي نمازات درست حسابيه حالا كه قات زدي بري خلوت كني با ...اخه ارامش نمازات كجا بود كه الان بخواي......كي حال كردي با اين نمازات(البته اينو اون موقع گفتم وگرنه...)
بي خيال شدم...اما خوب بي قرار بودم..ادم چقدر رو هواست.با يه حرف سريع مي ره رو هوا..يه خبري كه يه دوست بهت مي ده و تا الان نمي دونستي و كل اون فضاي دوست داشتني رو كه فكر مي كردي داره ساخته مي شه رو سه سوت مي بره تو هوا...كيست مرا ياري كند..نوار روضه داره از ضبط پخش مي شه....اي كاش اينقدر رها بودم كه همين الان داد مي زدم مي گفتم من..من مي خوام ياري كنم.در واقع مي خوام ياريم كني...مي خوام دستمو بگيري و از شر همه اين افكاري كه بي قرارم كردن رها بشم...اي كاش بهت دل مي بستم....اي كاش....بي قرارم...چند ايه قران مي خونم...اما وقتي دلتو ندادي به صاحبش چطوري توقع داري ارومت كنه...اما ارومتر مي شم...سه سوت همه دنيايي كه ساختي مي ره رو هوا...سه سوت.وتوي احمق اينقدر حاليت نيست كه دل نبندي به اين چيزا... البته ايندفه قضيه يه مقدار فرق داشت..داشتم اروم اروم...اما يه دفه...البته اصلا ناراحت نيستم فقط بي قرارم.. چون با خودم قرار گذاشتم كه دور و بر ناراحت شدن و غصه خوردنو خط بكشم...اصلا كلي شكر خدا كه همين حالا...اصلا بايد بشينم درست و حسابي فكر كنمو نحوه نگاهمو عوض كنم...اصلا كلي انرژي دارم براي عوض شدن كه به اين سادگيا از راه كنار نمي كشم...............

ببخشيد اينقدر نا مفهوم و بي ربط بود..بايذ اينا رو مي نوشتم تا يه كم راحت شم........



اينارو ديروز نوشتم:

*امروز يه دوستي رو الكي الكي نارا حت كردم ....از دانشگاه اومدم بيرون .هنوز به فكر اون بودم و از يه طرف عجله هم داشتم برا رفتن به مدرسه.خلاصه سريع يه ماشين رسالت و بعدشم ونك....تو ماشين ونك جلو نشسته بودم.ضبط ماشين هم روشن بود . نوار دلقك اصفهاني رو پخش مي كرد.مي خواستم بگم خاموش كنه.حال و حوصله اهنگ ريتم تند رو نداشتم.اما اهنگ تموم شد و اهنگ بعدي شرو ع شد كه خيلي دوسش دارم اول اين اهنگ رو.اهنگش و نحوه خوندن اصفهاني بد جور منو مي بره تو فضا:

زينگونه ام كه در غم غربت شكيب نيست
گر سر كنم شكايت هجران غريب نيست

جانم بگير و صحبت جانانه ام ببخش
كز جان شكيب هست و وز جانان شكيب نيست

گمگشته ديار محبت كجا رود
نام حبيب هست و نشان حبيب نيست

عاششق منم كه يار به حالم نظر نكرد
اي خواجه درد هست وليكن طبيب نيست

خلاصه تا ونك چشامو بستمو فقط گوش كردم.فقط گوش كردم.

***********************************************************

*رفتم مدرسه .ديگه روزاي اخر و همه به فكر تعطيلي .رفتم سر كلاس.مثلا مي خواستم براي بچه ها كلي حرف بزنم و خلاصه كلي ارزوي سال خوبي داشتن اما ديدم اونا بيشتر به فكر رفتنن تا حرفاي من.پس نتيجه تعطيلشون كردم...اول كه اومدم به مدرسه خيلي فكر و ابده برا كار كردن داشتم.مي خواستم كلي كار كنم اما بعد يه مدت من هم شدم مثل بقيه ادمهايي كه اونجا بودن.يعني از صبح بيان مدرسه و بيكار بگردن تا وقت رفتن.منظورم كادر اجراييه....قرار بود روي بچه ها تاثير بذارمو كلي نقشه هاي كله كنده ديگه اما فهميدم برا تاثير گذار بودن خيلي بايد قوي باشي.خودت بايد كوه باشي تا بتوني يه نفر رو به حركت در بياري.قضيه اون مردست كه مي خواست دنيا رو تغيير بده بعد فهمييد كه بايد كشورشو تغيير بده و همينجوري رفت جلو تا رسيد به اينكه بايد اول خودشو تغيير بده....

***********************************
ايندفه می خواستم چند تا از بلاگا رو معرفی کنم که موند برا دفه بعد......در مورد نظراتون در مورد نوشته قبلی هم کلی ممنون..در مورد اون بازم حرف دارم .........فعلا..................... التماس دعا

  
نویسنده : محمد جباری ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/٢٦
تگ ها :