نفرین ابدی بر خواننده این برگ ها

نوشته های شخصی محمد جباری؛ یک روزنامه نگار

بدون عنوان.....

...

*می خواهم دستانم را به سويش دراز کنمو فرياد بزنم...می خواهم دوباره دستانم را بگيرد و پرواز کنم...می خواهم باز ارام بگيرمو اشک بريزم...می خواهم باز......



بعد از چند روز اينجا نشستم تا چند خط بنويسم ...ولي يه ذره حالم گرفته است...ببخشيد هم كه لحن نوشتم اينطوريه...اين نوشته هاي زير رو خيلی پر انرژی تر بايد می نوشتم........

*هفته پيش هفته خيلي خوبي بود...روز بيستم تولدم بود...كلي هم خوش گذشت...

از اون دوستم كه از چند روز پيشش تلفن خونمون سوزونده بود تا منو پيدا كنه تا هديشو به من بده(بنده خدا پارسال يادش نبود روز تولدمو و من هم خيلي از دستش ناراحت شده بودم كه تولد همه يادت هست به جز من كه مثلا كلي هم صميمي هستيمو و اونم خيلي ناراحت شد و..) حالا بهش مي گم مگه من از تو هديه خواستم كه برام گرفتي من فقط توقع داشتم يادت باشه همين!

يا شب بيستم تو چت .در حاليكه اصلا فكر نمي كردم اون دوستي كه باهاش چت مي كردم يادش باشه(چون پارسال بهش گفته بودم و تو اين مدت هم خيلي كم همديگرو ديده بوديم)..وقتي بهم تبريك گفت اصلا باور نمي كردم و كلي ذوق كردم...

يا بعد از ظهر چهار شنبه كه رفتم يه دوستي رو كه از بعد عيد تا اون موقع نديده بودم ببينمو حالي بپرسم .تا در اتاقو باز كردم ديدم يه دوست ديگه هم كه اصلا فكر نمي كردم اونجا باشه اونجاست و ...و هنوز روي صندلي ننشسته بودم كه تولدمو بهم تبريك گفتنو من هم كلي تعجب كه از كجا فهميدنو (كه معلوم شد يكي از دوستان لو داده ) ...بعدشم كلي خوشحال شدنو و ذوق كردن و بعد هم دو تا هديه خيلي خوب گرفتنو (كه اصلا دوست نداشتم تو زحمت بيفتن همين كه به ياد من بودن برام كلي ارزش داشت...)

بعدشم پنج شنبه شب يكي از دوستان منو كلي تحويل گرفتو...رفتن بيرون با ماشين يكي ديگه از دوستان و شام خوردن و چاي و قليون (من نمي خواستن به زور رفقاي نا باب بود!) كه همش مهمون دوستام بودمو برعكس همه دنيا كه من بايد اونارو مهمون مي كردم خلاصه كلي خوش گذشت...

يا اون دوستي كه با تولد خودش قاطي كرده بودو فكر كرده بود23 و بعدشم تو چت برام كلي جشن گرفت.از اون جشنا كه نيرو انتظامي مياد همرو مي بره!....

خلاصه كلي ممنون از همه...............



*پارسال تو همين روزا...شب بيستم رسيدم خونه...وارد خونه كه شدم توي تاقچه يه نامه ديدم.كلي دلم هري ريخت پايين كه نامه از دانشگاه اومده و....با كلي ترس و لرز رفتم جلو..تو همين راه كوتاه هزارتا فكر ناجور كردم...بعد كه نزديك تر شدم و تونستم روي نامه رو بخونم كلي كف كردم...نامه از امير قادري نويسنده يه قسمتي از نشريه يك هفتم بود كه براش يه بار نامه فرستاده بودم.امير قادري يه منتقد فيلم درست حسابيو باحالو معركست كه خيلي دوسش دارم نوشته هاشو.نويسنده ماهنامه فيلم.......خلاصه كلي مرام خرج داده بود و براي كساييي كه براش نامه داده بودن كارت تبريك فرستاده بود برا عيد...اما خيلي عجيب اين كارت تبريك درست شب تولدم به دستم رسيد...برام يه اتفاق جادويي بود...در شبي كه اون سال به جز خونوادمو و يكي از دوستام هيچ كس يادش نبود...................



خوب لوس بازيهاي منم تموم شد.فعلا تا بعد.......در پناه خدا...............

  
نویسنده : محمد جباری ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٢٥
تگ ها :