نفرین ابدی بر خواننده این برگ ها

نوشته های شخصی محمد جباری؛ یک روزنامه نگار

سرانجام در اغاز.......



ان روز با تو بودم
امروز بي توام
ان روز كه با تو بودم
بي تو بودم
امروز كه بي توام
با توام

حميد مصدق

* سلام...خوبين ؟..خوشين؟...اولا كلي ممنون و تشكر و ....اي كاش مي تونستم جوابگوي خيل عظيم!! تبريكات خوانندگان اين بلاگ كه از اقصا نقاط دنيا برام فرستاده بودن باشم اما..!!(كم ببند هميشه ببند!)...دور از شوخي كلي ممنون .....

*نشستم روي صندلي .باران همچنان مي بارد.چترم رو از تو كيفم در نياوردم تا خيس خيس شم و الان پشت پنجره تريا نشستم و فقط نگاه مي كنم.الكي بلند مي شمو مي رم يه چايي 50 توماني مي خرم تا دليلي برا نشستن روي صندلي داشته باشم.ضبط روشنه و ترانه ياس عقيلي در حال پخشه.به بيرون نگاهمه اما دلم جاي ديگست....سبزي برگ درختا بدجور ادمو هوايي مي كنه.هوايي ...يه كاغذ كلاسور از كيفم در ميارم تا خودمو خالي كنم.اما همش چرتو پرت رو صفحه مياد.بي خيالش مي شم...
يكي از اون ور ميخ من شده .حتما خيلي تابلو شدم.بهش توجهي نمي كنم...لعنتي چته... ديوونه چته...دوست داري غمو..لعنتي ول كن...جان من ول كن...اي بابا افتادي تو دوره تناوب....بيرون بيا از اين دايره لعنتي....يه ذره به اون كه هميشه ارامش بهت مي ده فكر كن...بابا همش كه شعار مي دي ....بي خيال شو ...اروم شو..................................... يكساعت بعد من اروم ارومم................



*« اوايل دلش كه مي شكست,گريه مي كرد.چادرش راسرش مي انداخت و يكي را پيدا مي كردو پيشش درد دل مي كرد.بعد,اين به ان و ان به ان يكي مي رساند و الم شنگه اي به پا مي شد و بيا و ببين.بي خيال درد شد.بعدها دلش كه مي شكستمگريه مي كرد,دلشان به حالش مي سوخت.معركه مي گرفتند و يك لشكر هم درد و پيش مرگ پيدا مي كرد.مي گفت:كاري كه نمي كنن .گريه رو هم كوفت ادم مي كنن.كمي بعدتر دلش كه مي شكست اين طور كه خودش مي گف نصفه شب روي بالشش گريه مي كرد.صبح مي ديدمش با چشمهاي رگ زده و بيني ورم كرده و استين پر از جواب.بعد ها فقط دلش مي شكست.مي گفت ديگر گريه اش هم نمي ايد.باد مي كردو باد مي كرد تا كبود مي شد.روز به روز اب مي رفت مچاله تر مي شد.خودش را بي سر و صدا به در و ديوار مي كوبيد.رگهايش را مي زد و مي بردندش بيمارستان و همه با هم نتيجه مي گرفتند ديوانه است.بعد ديگر ديوانه هم نبود.انگار دلش هم نمي شكست و مي گفت اشكش هم نمي ايد.حرفي هم نشنيديم كه بزند.فقط نگاه مي كرد.هي مي گفتند و مي گفتند و چيزي نمي گفت.چايش را سرد و تلخ مز مزه مي كرد...»

اين يه قسمتي بود از يك داستان به اسم: فقط اگر قاضي ها به يقه كتشان گل بزنند! نوشته خانمي به نام رؤيا يوسفي كه تو شماره اخر مجله سروش جوان چاپ شده بود و من از اين تيكش خيلي خوشم اومد(انگار حالا من مثلا ارنست همينگوي هستم كه خوش اومدنم از يه داستان خيلي مهمه!!)



*«شرم از مفاهيم كليدي عصر نوين است.دوراني فرد گرايانه كه به شكل نا ملموسي دارد اين روز ها از ما دور نمي شود.شرم غريزه اي زير پوستي براي دفاع از زندگي شخصي , براي نياز به پرده اي جلوي پنجره,براي پافشاري براين كه نامه اي كه به الف نوشته شده را ب نخواند.يكي از موقعيتهاي ابتدايي در گذار به بزرگسالي ,يكي از در گيريهاي اصلي با پدر و مادر,عبارت است از ادعاي مالكيت كشويي براي نامه ها و دفتر خاطرات,ادعاي مالكيت كشويي با يك كليد،ما با عصيان شرم به بزرگسالي پاي مي گذاريم...»
اينا نوشته يه نويسنده خيلي معروفه به اسمه ميلان كوندرا كه كتاباي خيلي توپي انگار داره .من كه ازش هنوز چيزي نخوندم به جز اين چند تا خط!


*********************************************


*ناگهان چقدر زود,دير مي شود.


فعلا همين...........خدا نگهدارتون............

  
نویسنده : محمد جباری ; ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٢۸
تگ ها :