نفرین ابدی بر خواننده این برگ ها

نوشته های شخصی محمد جباری؛ یک روزنامه نگار

بخشيد به بلاگاتون دير به دير سر مي زنم.......

...

چشمانت را بسپار به او…دستانت را نيز…ارام بگير و تنها به او فكركن….اماده براي………



*من معمولا اگه اتفاق خاصي بيفته تو خيابون عادت دارم به جاي نگاه كردن به خود اتفاق به بقيه مردم نگاه كنم ببينم چه طوري نگاه مي كنن…برام خيلي جالبه…مخصوصا وقتي كه اتفاقشم يه جور خاصي باشه نگاهاي مردم ديدن داره!!…امروز سوار مترو شده بودم يه پسر و دختره هم وارد شدنو..(نمي گم چي شد!!!) بعد من حواسم به چشماي بقيه بود…همه داشتن يه جورايي زير زيركي نگاه مي كردن هر كدوم هم يه جور خاصي كه قشنگ مي شه شخصيتشونو از روش حدس زد!…خوب اين هم از فضولي من تو خلوت خصوصي مردمَ!!!…



*اين مدت چند تا كتاب خوب خوندم كه كلي حال كردم….اوليش «خدا حافظ گري كوپر» يه رمانه معركه از يه نويسنده فرانسوي به اسم رومن گاري …از اين نوشته هاي پر شر و شور و پر از تجربه هاي شخصي و چمله هاي معركه و پر از اعتراض و بد وبيراه به اين دنياي لعنتي مدرن كه خيلي از لذات زندگي رو ازمون گرفته…دوميش يه كتاب از نادر ابرا هيمي «بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم» يه كتاب خيلي لطيف و پر از احساس.خوندنش به عشاق جوان توصيه مي شود!!(توي كتاب چند تا نامه حاضر اماده عاشقانه هست كه اگه مطمنين طرف مقابل اين كتاب رو نخونده مي تونين از نامه هاي توش استفاده كنين!! …البته ممكنه بعدا ضايع شين!!!)….سومي هم «ناتور دشت» سالينجر كه بايد بخونينش تا بفهمين چه كتابه معركيه…

*اين هم يه عكس از يه زن و شوهر چيني تو ايستگاه راه اهن در حال خدا حافظي البته در زمان حضور سارس!!



فعلا همين ........خدا نگه دارتون....

  
نویسنده : محمد جباری ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢٩
تگ ها :