نفرین ابدی بر خواننده این برگ ها

نوشته های شخصی محمد جباری؛ یک روزنامه نگار

وقتى زندگى تغيير مى كند

...

«و هر زمان بخواهم با او خلوت مى كنم.» اين قسمت  دعا و تويى كه در نيمه شب روى صندلى نشسته اى و نمى دانى دارى چه كار مى كنى: «هر زمان بخواهم براى راز و نياز با او خلوت مى كنم.»
هر زمان، هر لحظه در هر كجاى دنيا بدون هيچ مزاحمى تو مى مانى و او، خود او. تنها كافى است صدايش كنى و بخواهى با او خلوت كنى. مثلاً در همين تاريكى شب، در همين سكوت او را فرياد بزن. در دلت او را فرياد بزن و به سويش برو. تو هم لازم نيست جايى بروى. از خودش مى آيد. او خودش همين جاست. همه جا هست. تنها كافى است صدايش بزنى تا لذت يك خلوت عاشقانه را با تمام ذرات وجودت حس كنى. تنها كافى است صدايش بزنى حيف كه هنوز روى صندلى نشسته اى و به دعاى راديو گوش مى دهى و لقمه هاى سحرى را در گلويت فرو مى برى. باز اين قسمت دعا در تمام بدنت مى پيچد: «هر زمان بخواهم با او خلوت مى كنم.»
ساعت ۴‎/۳۰ شب است. تا چند دقيقه ديگر اذان صبح را مى گويند و مثل هر سال راديو سراسرى و جمله هاى آشنا: «شنوندگان عزيز، ۱۵ دقيقه تا اذان صبح» كم پيش مى آيد در چنين ساعت هايى از شب بيدار باشى. تماشاى فوتبال يا فيلم معمولاً تا ساعت ۱ و ۲ بيشتر طول نمى كشد و بعدش تو هستى و يك تن خسته و خوابى سنگين كه حتى زنگ ساعت هم نمى تواند آن را از سرت بپراند. تو را از جايت بلند مى كند ولى خواب را نه. ساعت خاموش مى شود و تو دوباره به بستر گرمت هجوم مى برى. ولى امشب صداى مهربان همسرت بيدارت كرده است و اينجا نشسته اى و دارى سحرى مى خورى. در تاريكترين و ساكت ترين لحظه هاى شب تو تنها نشسته اى و دارى مى خورى. قاشق بالا و پايين مى رود و از حجم غذاى بشقاب كاسته مى شود و به سنگينى تو اضافه مى شود. دوست دارى اشك هايت در اين خلوت شب جارى شود و كمى سبك شوى دوست دارى با جمله هاى آهنگين دعا همگام شوى و ديگر حتى كلمات را هم نفهمى و غرق شوى در سكوت لحظه ها و به عاشقانه ترين خلوت دنيا برسى. ولى حيف كه هنوز روى صندلى نشسته اى و لقمه هاى غذا را فرو مى برى و از همه اين چيزها تنها فكرهايى در ذهنت مى گذرد.
بايد عجله كرد. وقت زيادى نمانده. براى پرواز؟ نه، براى خوردن: «شنوندگان عزيز فقط ۵ دقيقه تا اذان صبح» زود قاشق هاى باقيمانده را نوش جان مى كنى و مى روى براى مسواك زدن. همه، كارها را بايد سريع انجام دهى وگرنه تو مى مانى و باقيمانده غذاها در لابه لاى دندان ها و يك روز پردردسر تا اين خرده غذاها را فرو ندهى. بايد عجله كرد. چاى داغ در ليوان بزرگ منتظر است. بايد آن را هم تا ته سربكشى تا تشنگى در روز كمتر به سراغت بيايد. بايد عجله كرد. مثل تك تك لحظه هاى زندگى ات. هميشه عجله كرده اى. چون هميشه دير كرده اى.
بايد عجله كنى تا به همه كارها برسى. چند دقيقه زودتر بيدار شدن به همه اين عجله كردن ها خاتمه مى داد. ولى شيرينى خواب ناز اين حرف ها سرش نمى شود. دندانه هاى مسواك با شتاب روى سپيدى دندان هايت عقب و جلو مى روند: «شنوندگان عزيز فقط ۳ دقيقه تا اذان صبح» آب است كه درون دهانت خميردندان ها را مى شويد: «شنوندگان عزيز فقط ۲ دقيقه تا اذان صبح» ليوان چاى نيمه داغ در دستانت است و يك چشم به ساعت است و يك چشم به حجم چاى باقيمانده.
بايد چاى را تا آخر بخورى. غير ازاين نمى شود چون تشنه مى شوى. لب و دهانت مى سوزد ولى بايد بخورى. «فقط ۳۰ ثانيه به اذان صبح» ثانيه هاى آخر چه با سرعت رد مى شوند و تو مى مانى و يك ليوان نيمه پر و صداى آشناى مؤذن و يك عالمه حسرت. حسرت براى چاى باقيمانده يا حسرت براى از دست رفتن لحظه هايى كه هركدام مى توانستند بهترين لحظه هاى عمرت باشند؟ حسرت براى از دست رفتن يك خلوت جانانه؟ خودت هم نمى دانى ناراحتيت براى چيست. دوست دارى حسرتت از نوع دوم باشد. ولى مى ترسى هنوز پايت در داغى چاى گير باشد.
پنجره، پنجره، پنجره. اين پنجره ها اگر نبودند آدم دق مى كرد. باز در اين چهارديوارى آدم دلش به همين مستطيلهاى شيشه اى خوش است. هر وقت دلش از ديوار و رنگ و چوب و سيمان گرفت، مى توانى از پشت شيشه ها نگاهى بيندازى به آسمان. ساعت ۵ صبح است و نگاه كردن از پنجره ها بدجور مى چسبد. هنوز آسمان تاريك است و شهر تاريك تر. به پنجره هاى روبرويى نگاه مى كنى. تك و توك روشن هستند و شايد هم كسى پشت آنها دارد به بيرون نگاه مى كند. خيلى دوست داشتى هر روز اين لحظه ها بيدار شوى و تا طلوع آفتاب بيدار بمانى. از سنگينى رختخواب جدا شوى و پوستت را با خنكى آب آشنا كنى و وضويى بگيرى و نماز اول وقتى و بعد هم تا طلوع خورشيد زرد، با او راز و نياز كنى. يعنى فقط يكجا بنشينى و به آسمان خيره شوى و ديگر هيچ نگويى. چه مزه اى مى دهد روشن شدن تدريجى آسمان را ديدن. چه لذتى دارد تماشاى عقب نشينى تاريكى شب. يادت مى آيد گفته اند اگر مى خواهى هواى بهشت را حس كنى، اين لحظه ها را از دست نده. چشمهايت سنگينى مى كند. روى تخت دراز مى كشى كه فقط دراز بكشى، ولى خواب مهلتت نمى دهد. آسمان براى خودش روشن مى شود.
> نبايد مى خوابيدى. اين جمله را در ذهنت هزاران بار تكرار مى كنى، ولى كار از كار گذشته است و ساعت ۷ صبح است و دير شده. به فكر ترافيك خيابانها كه مى افتى، سردرد مى گيرى. سريع لباست را مى پوشى و به طرف كترى و قورى و ليوانت مى روى تا يك چاى بخورى و دهانت باز شود. تا زير كترى را روشن مى كنى، يادت مى آيد ماه رمضان است و روزه اى. دهانت يك جورى شده. كاش نمى خوابيدى. باز هم اين جمله را تكرار مى كنى.
> در تاكسى نشسته اى و به صف طولانى ماشينهاى دور و بر نگاه مى كنى و به چيزهاى مختلف فكر مى كنى. به بغل دستى هايت نگاه مى كنى و به مسافران ماشينهاى بغلى. هيچ كس سيگار نمى كشد. كاش ترافيك هم روزهاى ماه رمضان تغيير مى كرد! به اين چيزها كه فكر مى كنى، ياد خودت مى افتى و روزه هاى هر ساله. مى دانى كه روزه فقط نخوردن و نياشاميدن نيست. مى دانى بايد جلوى دست و زبان و چشم و گوشت را بگيرى. مى دانى بايد هر چه بيشتر به دلت توجه كنى. مى دانى دست و پاى شيطان اين روزها بسته است و بايد حواست باشد، خودت دست و پايش را باز نكنى. مى دانى بهترين فرصت است براى تغيير. يك فرصت يك ماه تا همه چيز را تغيير دهى. تا از عادتهاى چندين و چند ساله ات رها شوى. تا كمى تفاوت در زندگى ات حس كنى. به همين وعده هاى غذايى نگاه كن. همه سال روزى سه نوبت غذا مى خورى و حالا شده دو نوبت سحرى و افطارى. انگار اين ماه آمده تا زندگى ات را متفاوت كند. تا كمى در زندگى روزمره ات تغيير ايجاد كند. تا به تو بفهماند بايد تغيير كرد. بايد كليشه هاى زندگى را به كنارى گذاشت و به دنبال چيزهاى تازه گشت. بايد از ظاهر تا باطن در همه چيز تغيير ايجاد كرد. بايد خنده روى لبان را جايگزين عبوسى صبحگاهى كرد. بايد كمى بى خيال اين دنيا شد و گاهى به آسمان نگاه كرد. بايد... در همين فكرها هستى كه به مقصد مى رسى. اسكناسى به راننده مى دهى و منتظر بقيه اش مى شوى.
> پشت ميز نشسته اى و كاغذها را سياه مى كنى. ساعت ۱۱ صبح است و كمى گرسنگى اذيتت مى كند. به كارهاى از صبح تا الآنت فكر مى كنى. امروز سعى كردى بهتر رفتار كنى، خوشروتر باشى. مواظب چشمانت باشى تا هرجا دلشان خواست، نروند. مواظب گوشهايت باشى تا هرچه دلشان خواست، نشنوند. مواظب لبانت باشى تا هرچه دلشان خواست نگويند. مواظب فكرت باشى تا هرچه دلش خواست نرود و عجب هم سخت است اين كارها! در خبرها خوانده بودى روزه به آدم اعتماد به نفس مى دهد. راست مى گويند. وقتى بتوانى اين همه صبر كنى و به خواسته هاى دلت نه بگويى، قوى مى شوى. قوى مى شوى تا چيزهاى بزرگترى را قبول كنى. روحت بال و پر مى گيرد. در همين فكرها هستى كه دلت دوباره گرسنگى را به يادت مى آورد. يك نگاه چپ بهش مى كنى و مى گويى آرام باش! به ياد بچگى هايت مى افتى و روزه هاى كله گنجشكى. صبح بلند مى شدى و سحرى مى خوردى و گاهى اوقات هم صبحانه تا ناهار و دوباره از ناهار تا افطار. به سرسختى و لجاجتت فكر مى كنى كه از صبح تا ظهر هيچ چيز نمى خوردى و به روزه ات وفادار مى ماندى. برايت يك مبارزه تمام عيار بود. نمى خواستى شكست بخورى و از هله و هوله خوشمزه بغل دستى ات بخورى. مى خواستى كله گنجشكى، كله گنجشكى بماند و نصف  و نيمه نشود. به ياد آن روزها كه مى افتى، ديگر اعتراض دلت را فراموش مى كنى.
> تا افطار چيزى نمانده و تو باز هم در ترافيكى. همه جا بوى ماه رمضان مى دهد، حتى همين ترافيك نزديك افطار آشناى هرساله. يا مثلاً همين مغازه روبرويى كه بساط قابلمه آش رشته و ظرف هاى يكبار مصرفش بدجور هوس انگيز است. يا رفتار مردم كه انگار بهتر شده و بوى رمضان گرفته است. به ياد سفره افطار مى افتى و چاى و نان داغ و پنير و حلوا و آش. دوست ندارى بيرون افطار كنى. پا به خيابان مى گذارى و مى بينى ترافيك هم تغيير كرده. اين ويژگى رمضان است، همه چيز تغيير مى كند!

  
نویسنده : محمد جباری ; ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٩
تگ ها :