نفرین ابدی بر خواننده این برگ ها

نوشته های شخصی محمد جباری؛ یک روزنامه نگار

...

 

تحقيق و تفحص

 

سلام

چند روز پیش، داشتم فکر می کردم چرا دیگر حس وبلاگ نوشتنم کور شده و به این وبلاگ که با کلی شور وشوق بازش کردم، کمتر سر می زنم واز این حرف ها( حتی دیگر این عادت هم از سرم افتاده که مثل بیشتر وبلاگی ها، کلمات را بشکنم و دیگر را دیگه بنویسم و بخوانم را بخونم.) نتیجه این تحقیق و تفحص ذهنی چند تا چیز بود.

 

اول این که من اینجا احساس راحتی نمی کنم. یعنی بعد از آن زمان که دیگر با خیلی از بچه های وبلاگی که با آن ها در دنیای مجازی در ارتباط بودم، در دنیای واقعی آشنا شدم و بعضی ارتباط ها هم خیلی نزدیک شد، آن احساس ناشناس بودن اولیه را از دست دادم. «محمد- رها» دیگر محمد- رها نبود ( دیگر حتی یادم رفته بین محمد و رها خط فاصله می گذاشتم یا آندرلاین!)، یعنی ظاهرا همان بودم ولی دیگر آن حجابی که دور و برم بود و به خاطر آن حجاب خیلی راحت می توانستم هر چی توی دلم هست را اینجا بیرون بریزم برداشته شد و شرایط این خانه مجازی، به همان شکل دنیای واقعی شد. یعنی اینجا هم برای هر حرفم باید به هزار تا چیز فکر می کردم که نکند این حرفم به یکی بربخورد یا این حرفم باعث شود آن یکی طور دیگری به من نگاه کند یا اصلا این یکی برای من نگران بشود. مثلا قبلا راحت می توانستم اینجا بنویسم که فکرم ناراحت است. ولی حالا اگر بخواهم این چیزها را بنویسم دست و دلم می لرزد. چون می دانم چند نفر که با من در دنیای واقعی ارتباط نزدیک دارند این نوشته را می خوانند و نگران می شوند و مثلا بر می دارند زنگ می زنند که محمد چی شده و اصلا شاید ناراحت هم بشوند که چرا این حرف ها را به آن ها نزده ام و اینجا درد دل کرده ام. حالا بیا درستش کن! این قاتی شدن ارتباطات دنیای مجازی با ارتباطات دنیای واقعی خیلی چیز بدی است که من هم یکی دو بار طعمش را چشیده ام. با یکی از بهترین  دوستانم سر همین قاتی شدن، دعوا کردیم و کار به دلخوری و قهر و این حرف ها هم رسید.

 

دوم این که من معمولا توی این وبلاگ حسی می نوشتم. درد دلی بود که دوست داشتم آن را بنویسم تا کمی دلم سبک بشود و راحت بشوم. بعد از ازدواج این حس برای من خیلی کمرنگ شد. وقتی یک رفیق صمیمی توی دنیای واقعی دارید که هر وقت دل تان گرفت می توانید با او حرف بزنید و از غم و غصه و شادی های تان برای هم بگویید، چه نیازی است به دنیای مجازی؟ کم شدن وقت و بیشتر شدن گرفتاری ها و کار و زندگی هم به این کمرنگ شدن این حس اضافه شد تا کم کم انگیزه وبلاگ نوشتن توی من کم بشود.

 

سوم... یادم رفت! تا دو تا دلیل بالایی را نوشتم این یکی یادم رفت! همین دیگر! خوش باشین!

 

 

 

 

  
نویسنده : محمد جباری ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱۸
تگ ها :