نفرین ابدی بر خواننده این برگ ها

نوشته های شخصی محمد جباری؛ یک روزنامه نگار

شب عذرخواهی

1.خدا نکنه شما از رو برید! من از رو رفتم و شب قدری اومدم برای عذرخواهی به خاطر ننوشتن. انگار واقعا طلسم شده بودم برای نوشتن توی اینجا. الان هم مطمئن نیستم این مطلب تمام بشه و دکمه انتشار رو بزنم و بعد این همه مدت حداقل عذرخواهی خشک و خالی من رو بخونید. به خاطر نوشتن این چند جمله هم کلی عذاب کشیدم، همه اش دارم خودم خودم رو می خورم که جوری این جمله ها رو نوشتی که انگار همه عالم منتظر نوشته های تو هستند، فکر کردی مگه کی هستی و ... مشکل اصلی همینه؛ بعد از این همه سال هنوز  نمی دونم کی هستم...

2.شب قدر، شب عذرخواهیه، عذرخواهی از همه، از خدایی که اون بالاست تا  همه کسانی که ناراحت شون کردی این پایین. حتی از خودت، از روح خودت که وسط این بلاتکلیفی من کی هستم وکجا دارم می رم،  دستی دستی  اسیرش کردی...

3. روح اسیر، بد روحیه. روح اسیر نمی ذاره حتی کاری رو که خیلی علاقه داری انجام بدی، کاری مثل نوشتن که راحتت می کنه،  راحت از همه حرف هایی که توی مغزت داره وول میخوره، همون هر چند شماره یک یادداشت توی مجله رو هم به زور می نویسی. هر هفته تا پای نوشتن می ری ولی به هر بهانه از زیرش در میری تا هفته بعد و در رفتن بعدی. روح اسیر بد روحیه...

4. فکر کنم دیگه وقتشه تکلیفم رو با این روح دست و پا بسته ام مشخص کنم. هر کسی یه وقتی لازمه این کار رو بکنه، هر چه زودتر بهتر. برای من که قکر کنم خیلی هم دیر شده...اگه این چند شب تا سحر بتونم بیدار بمونم و تکلیفم را با روحم مشخص کنم که خیلی خوبه. می خوام بشینم روبروش و بعد از مدت ها 2 کلمه حرف حساب بزنیم. با هم یه دو دوتا چهارتا بکنیم و چیزهایی که برامون مهمه رو مشخص کنیم و حتی رو کاغذ بنویسیم و زیرش رو امضاء کنیم. زیر چیزهایی که اینقدر برامون مهم هست که پاش واستیم به هر قیمتی. زیر چیزهایی که تکلیف آدم رو با خیلی چیزها مشخص کنه و روح دست و پا بسته اش رو کمی آزاد کنه.تا بذاره کمی بخنده...

5. روحم مدت هاست درست وحسابی نخندیده، گریه هم نکرده. بی حالت یک گوشه دلم چمباتمه زده و به یک جای دور خیره شده. جایی که نمی دونم کجاست...

  
نویسنده : محمد جباری ; ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۸
تگ ها :