نفرین ابدی بر خواننده این برگ ها

نوشته های شخصی محمد جباری؛ یک روزنامه نگار

پیچیده مثل انسان

یکی از آن روزهای خسته کننده و پرفشار کاری بوده است؛ یک روز پیچیده به خاطر پیچیده ترین مساله ای که می تواند اتفاق بیفتد؛ مساله انسانی. سخت ترین مساله ای که می توانی با آن دست و پنجه نرم کنی. تو باید در سریع ترین زمان ممکن تصمیمی بگیری که بهترین تصمیم باشد؛ هم برای کارت، هم برای مسوولیتت و هم برای آدم های درگیر در آن مساله. و خیلی وقت ها این غیرممکن است. نمی شود هوای همه چیز را داشت. و اگر تصمیمت، به ضرر یکی از طرف های درگیر باشد، دیگر اوضاع خیلی پیچیده تر می شود. اگر تصمیمت اشک کسی را بیرون بیاورد (چه با حق و چه ناحق) پیچیده تر هم می شود. اگر بعد از ساعتی راه های دیگری برای مدیریت این بحران به ذهنت برسد، اوضاع بدتر و بدتر هم می شود. هی فکر می کنی که ای کاش ... ای کاش ...

امروز از آن روزهای سخت زندگی ات بوده است؛ چرا که نمی دانی در یک مساله اخلاقی- انسانی بهترین تصمیمت را گرفته ای یا نه. نمی دانی تمام تلاشت را کرده ای یا نه. و این نمی دانم ها نا آرامت می کند.  آن قدر ناآرام که بعد از مدت ها بیایی و داخل خانه مجازی ات درد دل کنی تا شاید کمی آرام شوی...

  
نویسنده : محمد جباری ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٦
تگ ها :