زنده

هلیا کوچولو!

مثل این چند روز دوباره بی خوابی به سرم زده و از ساعت 6:30 که بیدار شدم، دیگر خوابم نبرده و مثل همین چند روز فکرهای مختلف دارد دیوانه ام می کند. البته فکرهای خیلی مهمی نیست، فکر کنم فقط به خاطر کار نکردن است. چند سال است عیدها این طوری می شوم. از همان روزهای اول این فکر مثل خوره توی جونم می افتد که امسال هم توی این چند روز هیچ کاری نمی کنی و بعد هم هیچ کاری نمی کنم و هی می روم توی فکر و خیال کارهایی که باید می کردم و ایده های مختلف و ... امروز هم اگر پا نمی شدم این چند خط را بنویسم فکر کنم دیگر واقعا دیوانه می شدم! مثلا از اول عید می خواستم برای خودم کلی مطلب و داستان و فیلمنامه و طرح تلویزیونی و وبلاگ بنویسم ولی نمی دانم چرا مثل این جادو شده ها، حتی یک خط هم ننوشتم. همه چیز در ذهنم، آن هم شب ها موقع خواب یا همین صبح ها موقع بی خوابی وول می خورد و هیچ راهی به بیرون پیدا نمی کرد. اما امروز فکر کنم خدا رو شکر حداقل دارم طلسم اش را می شکنم تا یک کمی تخلیه بشوم ( البته اگر تا آخر ماجرا اتفاق عجیب و غریبی نیفتد و زنده بمونم!) ...الان هم فقط می خواهم بنویسم تا آرام شوم. برایم مهم هم نیست که چی بنویسم. فقط می دانم می خواهم برای تو بنویسم. برای تو هلیای کوچولو که همین چند دقیقه پیش پتوی صورتی کوچولویت را مرتب کردم تا سرما نخوری...  می خواهم برای تو بیشتر بنویسم تا بدانی توی ذهن پدرت ( بابات؟ تو چی دوست داری من رو صدا کنی؟) وقتی تو کوچک بودی، چه می گذشته. فکر کنم خیلی مزه بده، 15، 20 سال بعد یک عالمه نوشته داشته باشی که مربوط به جوانی های پدر و مادرت باشد و حال و روزشان ...

هلیا! هر روز که می گذرد و بزرگتر می شوی و کارهای بیشتری یاد می گیری و حس زنده بودنت را بیشتر و بیشتر به من و مادرت منتقل می کنی، من هم بیشتر و بیشتر گیج می شوم. گیجی برخورد با کسی که هر روز چیز تازه ای برای متعجب کردن تو دارد. موجودی که «زنده» است. آن هم نه از این زنده هایی که تا به حال دور و بر خودت دیده ای، یک موجود واقعا زنده.  کسی که وقتی شیطنت هایش را می بینی، وقتی خنده ها و گریه هایش را ( که حتی یک لحظه هم بین شان فاصله نیست!) را می بینی، وقتی می بینی با چه انرژی به سمت هر چیزی که خوشش بیاید هجوم می آورد ( فرقی هم نمی کند یک آدم باشد یا مثلا گوشی موبایل و ریموت تلویزیون) و با همین حالت چهار دست و پا از در و دیوار خودت و همه چیز بالا می رود تا به آن برسد، وقتی با همان اصوات خودش نسبت  به آن ذوق زده می شود و دست و پاهایش را جوری تکان می دهد و جیغ و فریاد می کند که تا به حال حس نکرده ای... وقتی اینها را می بینی گیج می شوی و خوشحال. و لابه لای آن گیجی، آن ترس قدیم هم سراغت می آید...

مثل این ندید بدیدها ذوق کرده ام و حالا هر چی توی دلم بوده را می خواهم یک دفعه بیرون بریزم. این طوری نمی شود که! آرام آرام باید برایت بنویسم. جزیی و ریز به ریز. با سر و شکل بهتر نه این قدر نامنظم و کلی و مبهم و ...

راستی هلیا خانم! همین دیروز علی دایی برکنار شد. علی دایی را نمی شناسی؟ عیب ندارد، بعدا برایت می نویسم...

 

/ 62 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرضیه احمدی

من یه روزی با نظر دادنام ازرو می برمتون ! تو رو جون هرکی دوسش داری بیا برو اون آیدیت رو چک کن... بعدشم این وبلاگتو آپ کن .(این شکلای یاهو حالت التماس تا مرز مرگ نداشت که بذارم اینجا)

دوست پایینی

خانوم احمدی بی خودی واسه اقا محمد نظر نذار می گم با سایر دوستان بازدید کننده از این وبلاگ بیاین یه کلوپ دور همی همین جا تشکیل بدیم ظاهرا این اقا قصد مشرف شدن ندارن ما رو ببین دلمون خوشه ما رو ببین اینجا رو دوست داریم و برامون مهمه این برادر اصلا ما ها و این وبلاگ برا مهم نیستیم

Wondermage Gallery

سلام دوست عزيز [گل] گالري عکس Wondermage با بيش از 1100 تصوير با کيفيت در 11 بخش مجزا شما را به ديدن اين تصاوير دعوت مي کند. اميدوارم از تصاوير خوشتان بيايد و ما را از نظراتتان محروم نکنيد. در صورت تمايل Wondermage را با نامي دلخواه که مفهوم گالري را برساند در صفحه خود لينک کرده و به ما اطلاع دهيد تا به عنوان تشکري کوچک متقابلا در دايرکتوري ما لينک شويد. به دوستانتان هم اطلاع دهيد، شايد اوقات خوبي را در گالري سپري کنند. اميدوارم موفق باشيد و از تصاوير لذت ببريد.

مرضیه احمدی

هر پامی هرچند مخابره نشود ارزش تلاش برای مخابره را دارد ! برام مهم نیست آقای جباری آپ میکنه یا نه مهم اینه که من تلاشمو میکنم .

مرضیه احمدی

هر پامی هرچند مخابره نشود ارزش تلاش برای مخابره را دارد ! برام مهم نیست آقای جباری آپ میکنه یا نه مهم اینه که من تلاشمو میکنم .

عطیه

ما رو از رو بردی[عصبانی][عصبانی]

محمدامین

سلام

محمدامین

سلام

محمد علی صاحبی فرد

سلام آقای جباری عزیز با یک تاخیر طولانی تولد هلیا کوچولو رو تبریک می گم ایشاالله سایه شما از سرش کم نشه و ببینه که باباش داره چه کارایی می کنه!؟سوء تفاهم نشه مجله همشهری جوون خودمون رو می گم راستی چرا اینقدر کمتر می نویسید بابا ماهم دل داریم راستی جعفریان مجلتون هم کم شده رسیدگی شود لطفا؟!