...

 

تحقيق و تفحص

 

سلام<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

چند روز پیش، داشتم فکر می کردم چرا دیگر حس وبلاگ نوشتنم کور شده و به این وبلاگ که با کلی شور وشوق بازش کردم، کمتر سر می زنم واز این حرف ها( حتی دیگر این عادت هم از سرم افتاده که مثل بیشتر وبلاگی ها، کلمات را بشکنم و دیگر را دیگه بنویسم و بخوانم را بخونم.) نتیجه این تحقیق و تفحص ذهنی چند تا چیز بود.

 

اول این که من اینجا احساس راحتی نمی کنم. یعنی بعد از آن زمان که دیگر با خیلی از بچه های وبلاگی که با آن ها در دنیای مجازی در ارتباط بودم، در دنیای واقعی آشنا شدم و بعضی ارتباط ها هم خیلی نزدیک شد، آن احساس ناشناس بودن اولیه را از دست دادم. «محمد- رها» دیگر محمد- رها نبود ( دیگر حتی یادم رفته بین محمد و رها خط فاصله می گذاشتم یا آندرلاین!)، یعنی ظاهرا همان بودم ولی دیگر آن حجابی که دور و برم بود و به خاطر آن حجاب خیلی راحت می توانستم هر چی توی دلم هست را اینجا بیرون بریزم برداشته شد و شرایط این خانه مجازی، به همان شکل دنیای واقعی شد. یعنی اینجا هم برای هر حرفم باید به هزار تا چیز فکر می کردم که نکند این حرفم به یکی بربخورد یا این حرفم باعث شود آن یکی طور دیگری به من نگاه کند یا اصلا این یکی برای من نگران بشود. مثلا قبلا راحت می توانستم اینجا بنویسم که فکرم ناراحت است. ولی حالا اگر بخواهم این چیزها را بنویسم دست و دلم می لرزد. چون می دانم چند نفر که با من در دنیای واقعی ارتباط نزدیک دارند این نوشته را می خوانند و نگران می شوند و مثلا بر می دارند زنگ می زنند که محمد چی شده و اصلا شاید ناراحت هم بشوند که چرا این حرف ها را به آن ها نزده ام و اینجا درد دل کرده ام. حالا بیا درستش کن! این قاتی شدن ارتباطات دنیای مجازی با ارتباطات دنیای واقعی خیلی چیز بدی است که من هم یکی دو بار طعمش را چشیده ام. با یکی از بهترین  دوستانم سر همین قاتی شدن، دعوا کردیم و کار به دلخوری و قهر و این حرف ها هم رسید.

 

دوم این که من معمولا توی این وبلاگ حسی می نوشتم. درد دلی بود که دوست داشتم آن را بنویسم تا کمی دلم سبک بشود و راحت بشوم. بعد از ازدواج این حس برای من خیلی کمرنگ شد. وقتی یک رفیق صمیمی توی دنیای واقعی دارید که هر وقت دل تان گرفت می توانید با او حرف بزنید و از غم و غصه و شادی های تان برای هم بگویید، چه نیازی است به دنیای مجازی؟ کم شدن وقت و بیشتر شدن گرفتاری ها و کار و زندگی هم به این کمرنگ شدن این حس اضافه شد تا کم کم انگیزه وبلاگ نوشتن توی من کم بشود.

 

سوم... یادم رفت! تا دو تا دلیل بالایی را نوشتم این یکی یادم رفت! همین دیگر! خوش باشین!

 

 

 

 

/ 51 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مريم

سلام امیدوارم دوباره برای وبلاگ نویسی انگیزه پیدا کنید . موفق باشيد

tahamtan61

سلام-اتفاقا-منم-باهات-موافقم-ولی-من-بازم-دوست-دارم-محمد-رها-باشی-رهايی-بهتره

انسيه

سلام . با حضورتون برسرما منت گذاشتيد . اميدوارم خدمت زير پرچم خوش بگذره و بگذره.

لی لا - آبی آسمانی

محمد جان ميخواستم التماس کنم خواهش کنم به پات بيفتم که ننويسی :) ميشه اين يه فقره ی ما رو قبول نکنی ؟ :)

سايه

سلام همه ی حرفايی که گفتين درست.... ولی اگه بدونين توی اين دنيای مجازيُ کسی هست (حتی يک نفر) که مطالب وبلاگ شما حالش رو بهتر می کنه يا مثلا روش تاثير ميگذارهُ بازم دوست ندارين که مطلب بنويسین؟!

منتظر

سلام. اميدوارم طی بيست سال آينده که سرت خلوت شد و مشکلات کار و زندگی(؟!) اجازه داد بتونی با خاطرات سربازی اين سايت رو دوباره راه بندازی. به شدت منتظر همچون روزی هستم! زت زياد!

ارزو اقايی

سلام خيلی خوشحال شدم که نوشته هاتون رو اينجا هم می خونم و خواهم خواند کمند ادمهايی که تونستند تو اين پليديها و وسوسه ها و رنگ و لعابهای دنيا نفس خودشون رو پاک پرورش بدن و فکر می کنم شما يکی از اونها باشيد

انسيه

سلام. کالا ايندفعه به خاطر دل ما ميلانی باشيد. ميلان خوبه. مالدينی داره.

مونا

سلام من امروز عکس دختر کوچولوتونو دیدم امیدوارم یه روزی همشهری جوانی بشه

فاطمه السادات ابوترابی

سلام چرا اینقدر خاکستری روشن (دقت کن روشن ) می دانم که می دانید نا امیدی بزرگترین گناه همه ی آدمها تلاش می کنند که به اینجا نرسن مید.نم که شما هنوز خیلی مونده تا به نا امیدی برسید اما شروعش از همین جور حرفاست من یک با تجربش کردم امید زندگیت همیشه سفید