این اتوبان کی تمام می شود؟

دخترت روی دستانت هر لحظه سیاه تر می‌شود. ماهیچه هایش منقبض تر و نفس کشیدنش سخت تر شده. به جای صدای گریه فقط خس خس سینه اش را می شنوی. این بیمارستان لعنتی کجاست؟ همسرت پشت فرمان پدال گاز را هر چه بیشتر فشار می دهد ولی این خیابان ها تمامی ندارند. از این خیابان به آن خیابان، از این کوچه به آن کوچه و دخترت روی دو دستت همچنان سیاه تر می شود و تو هیچ کاری نمی توانی کنی، هیچ کاری، هیچ کاری... بالاخره تابلوی بیمارستان را می بینی. ترمز. در ماشین باز. دوان دوان به سمت در بسته بیمارستان می روی. اینجا چرا تاریک است؟ نگهبان خواب آلود با تعجب نگاهت می کند: «اینجا بیمارستان روانی است.» آتش می گیری. یعنی در این منطقه یک بیمارستان وجود ندارد؟ خودت را نفرین می کنی، به در و دیوار لعنت می فرستی. چرا قبل از این به فکر شناسایی بیمارستان محله جدیدتان نیفتاده بودی؟ اگر بلایی سر دخترت بیاید. اگر... نگهبان آدرس درمانگاه آن طرف خیابان را می دهد. کمی امیدوار می شوی ... از پله های بیشمار درمانگاه بالا می روی. به اولین سفیدپوشی که می بینی صورت سیاه دخترت را نشان می دهی. اما سفیدپوش هاج و واج نگاهت می کند. از تو بیشتر دست و پایش را گم کرده است. با گوشی اش چند لحظه ای دخترت را معاینه می کند... یک دانشجوی پزشکی بی دست و پا این وقت شب اینجا چه کار می کند؟ ناگهان می گوید از او کاری ساخته نیست. «زودتر خوتون رو به یه بیمارستان برسونید.» نزدیک ترین بیمارستان بیست دقیقه با اینجا فاصله دارد. می خواهی فریاد بزنی. می خواهی داد بزنی. ولی فقط نگاهش می کنی. وقتت را در کوچه و خیابان های اینجا تلف کرده ای. بیست دقیقه. بیست دقیقه. دیگر حالت را نمی فهمی. خودت را به ماشین می رسانی و پا روی پدال گاز و ... نوزده دقیقه. نوزده دقیقه. همسرت گریان پشت فرمان نذر می کند و تو این طرف فقط به چشمان نیمه باز دخترت نگاه می کنی و صدای خس خس سینه اش را می شنوی. هجده دقیقه. هجده دقیقه. این دقیقه ها چرا اینقدر کش می‌آیند؟ این خیابان ها چرا تمام نمی شوند؟ چرا به اتوبان نمی رسیم؟ هفده دقیقه. هفده دقیقه. خودت هم نفست تنگ شده است. شانزده دقیقه. شانزده دقیقه. لعنتی چرا هیچ کاری نمی توانی بکنی؟ یعنی می خواهی بگذاری همین طور روی دستت ...  پانزده دقیقه. پانزده دقیقه. بالاخره به اتوبان می رسی. چهارده دقیقه. چهارده دقیقه. دیگر نمی دانی باید چه کار کنی. دیگر به ساعتت نگاه نمی کنی. چشمانت را می بندی و چشمان زیبای دخترت را تصور می کنی. صدایش را پیش خودت تکرار می کنی. به خنده هایش فکر می کنی و صورت مهربانش. کار دیگری از خودت ساخته نیست. به او فکر می کنی و دخترت را از او می خواهی. فقط با دستانت تن پر تب و تاب دخترت را لمس می کنی و منتظر می مانی. منتظر تا این اتوبان طولانی تمام شود. منتظر می مانی تا همه چراغ ها سبز شوند. منتظر می مانی تا بالاخره به بیمارستان برسی. تا دخترت آرام شود. تا همسرت آرام شود. تا تو آرام شوی. تا همه آرام شوند.

/ 14 نظر / 60 بازدید
نمایش نظرات قبلی
منتظر

سلام. نماز روزه ها قبول .... خيلي سخته اميدوارم فقط يه نوشته باشه و برات اتفاق نيفتاده باشه ولي اينجور مواقع اصلا نميشه متمركز شد و .... نوشته خوبي بود

مریم قره داغي

این چی بود ؟!

ترنم

سلام.نوشته هاتون عالین،همیشه.خیلی قلم خوبی دارید. موفق باشید.یاعلی

سارا

پست جدید بذار. هروقت میام و این پست رو می بینم تمام تنم می لرزه....

مریم

وااااااااااااای آقای جباری،داشتم اینو میخوندم اضطراب گرفته بودم!!! خیلی خوب بود،خیــــلی!!! واقعا بچه خودتون بوده؟

پریا

خدا همه بچه ها را زودی خوب کنه و هیچ بچه ای مریض نشه . همینطور هلیا ... به حق علی اصغر

زینب

سلام آقای جباری چقدر خوشحالم که دیگه برای خوندن یادداشت های بی نظیرتون مجبور نیستم منتظر چاپشون تو مجله بمونم. مثل همیشه عالی نوشتید. دست مریزاد... این یادداشت خیلی دردناک بود، امیدوارم اگه واقعی هم بوده، حال هلیای کوچک الان خوب خوب شده باشه. خدا براتون حفظش کنه.

hadis303

سلام وبلاگت خیلی زیباست خوشحال میشم بیاید.